نيمه گمشده

يه نفر مياد كه من منتظر ديدنشم .

يه نفر مياد كه من تشنه بوييدنشم .

مثل يك معجزه اسمش تو كتابا اومده.

تنِ اون شعرهاي عاشقانه گفتن بلده .

نيمه گمشده ! هميشه واژه وسوسه انگيزي بوده.سر منشاء ش هم برمي گرده به اون دور دورا.به قصه مادر بزرگها ،به كارتونهاي دوران بچگي .وقتي آخر همه داستانها اين نيمه هاي گمشده به هم مي رسيدند.سپاستين با كمك بل مادرش رو پيدا مي كرد.شاهزاده قصه ها با اسب سپيد دم طلاش مي رفت و سيندرلا رو از دست نامادري بدجنسش نجات مي داد و همه چيز تموم مي شد!

همه ما كم و بيش با همين تفكركلاسيك بزرگ مي شيم.ولي باورمون درباره اون نيمه گمشده كم كمك عوض مي شه. واسه يكي زودتر و واسه يكي ديرتر.

تنها چيزي كه يه پسر 6 ساله واسه قسمت كردن داره ،شايد همون ماشين اسباب بازيش باشه. تنهايي واسه اون شايد محصور شدن تو خونه باشه به صلاحديد مادرش واسه ايمني از مضرات آفتاب تموز. آغوش گرم مامانش و پول تو جيبي باباش و تاب وسرسره پارك سر كوچه شون مي تونه واسه اون يه بهشت بسازه.

ما آدما هر چي بزرگتر مي شيم ،تنهايي هامون هم بزرگتر مي شند.هر كدوم شخصيت مستقلي پيدا مي كنيم.حساسيت ها ،دغدغه ها و ايده آلهامون با هم متفاوت مي شه .ديگه اونوقت شايد نشه سراغ همه گمشده هامون رو تو يه نيمه ديگه بگيريم.اون وقت شايد نشه يك نفر رو پيدا كرد كه هم آغوشش گرم باشه، هم قلبش عاشق باشه و هم مرد سفر باشه.هم بشه باهاش از تراژدي صحبت كرد و هم به كمدي ها خنديد.هم بشه پيشش عاقل بود و هم بشه باهاش ديوونگي كرد.هم بشه تو چشمهاش غرق شد ،هم بشه لبهاش رو چشيد و هم مسحورحرفهاش شد.

اونوقت شايد باور كنيم كه بجاي نيمه گمشده ،بايد دنبال پاره هاي گمشده مون بگرديم.اون وقت شايد هيچ وقت به عشق كور دچار نشديم.توهمي كه يه نفر رو اونقدر تو ذهنمون بزرگ مي كنه كه چشمهامون رو در برار حقايق ، خوبيها و زيباييهاي اطرافمون مي بنده.

فقط نمي دونم چرا اين تفكر كلاسيك به اين سادگيها دست از سر آدم بر نمي داره.نيمه گمشده ؟! همون غايب هميشه حاضر .همون كسي كه همه حرفهامون رو مي تونيم بهش بزنيم.

اگه هم تو عالم وجود پيداش نكنيم ،تو روياهامون خلقش مي كنيم.

اگه هم اون با ما صحبت نكنه ،ما باهاش حرف مي زنيم و مي خوايم مطمئن باشيم كه به حرفهامون گوش مي ده .

عجيبه ! صرف صحبت كردن با اين موجود خيالي به آدم آرامش مي ده .

هميشه غائب من ،زخمهامو مرهم مي زاره.

هميشه غائب من ، گريه هامو دوست نداره.

مثل يه معجزه اسمش تو كتابا اومده .

شايد اين همشه غائب تو باشي.

تو اگه اومدني نيستي ،بگو،

اگه ما رو خواستني نيستي ،بگو

پ.ن

رقصان می گذرم از آستانه اجبار

شادمانه و شاکر

/ 11 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتاب

برای لطيف بودن حتمن نبايد زن بود ...

مهتاب

قلبم می سوزه به خاطر همه ی خودسوزيها ...

مهتاب

جيميلم کجا بود بابا ! فرستادم ديگه از ياهو !

Farid

سلام مهران جان! بعضی نوشته هات خيلی تلخه..مثل همين پستت...شايد هم بشه گفت به تلخی واقيعت... قهوه میل داری؟

مهران(خودم)

تلخ است، تلخ! تلخ، زيتون كال است. تلخ، بادام كوهي است. تلخ، نگاه پرسنده است بر دستهاي بي‌پاسخ. تلخ، كاسه‌ي لبريز است صبر است. در پوسته‌ي بادام مغز تلخي است؛ مشكن مرا!

نگين

سلام آره واقعا ... کاملا درسته ... ولی ... خدا اونی نيس که دنبالش ميگرديم ؟ اونيکه ميشنوه و ميبينه و آگاهه بر همه چيز ... موفق باشی دوست عزيز اگه بازم بيای خوشحال ميشم ...

نگين

سلام همراه برای ادامه زندگی نميتونه يه خيال باشه ... ميتونه ؟ من از اين همراه ها داشته م ولی الان به نظرم مسخره مياد ... مهم اينه که ما در هر حال تنهاييم .. در آخر هيچ همراه پايداری وجود نداره ... به جز همون خدا ... ولی ... ما آدمها به هم احتياج داريم ... و به يه همراه فيزيکي .. يه دوست ... ما هميشه محتاجيم ... من نميخواستم تو رو ناراحت کنم يا بهت تيکه بندازم ... فعلا

رضاالف

ای عايب از نظر به خدا می سپارمت جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

نیلوفر

نيمه گمشده من چه کسی میتونه باشهاين سوال نوجوونيم بود. برا ی اين نيمه گمشده روياها و خيالها داشتم .چون بنا به اقتضای سنم و لطافت روحم اونو پاک ميديدم و زندگی رو يکپارچه عشق .تو روياهام ميديدم که از مهربونی چيزی براش کم نميذارم . پر احساس برای اون بودم. ولی وقتی به قول تو بزرگ شدم و به اولين احساسی که در من شکوفا شد پاسخ مثبت دادم و همون احساس و همون رويا رو نصيبش کردم جوابی نديدم . اونی که من هميشه تو روياهام پاک ميديدم تو واقعيت پر پليدی بود . تو روياهام صادق بود ولی تو واقعيت دغل باز. تو روياهام با وفا و متعهد بود ولی تو واقعيت پر از خيانت .اون اصلا مثل روياهام مهربون . باگذشت و يکرنگ نبود.... يه روز رسيد که منم ديگه ايمانی به اونکس که تو روياها بودم نداشتم..... حالا وقت اين بود که به جرم گرفتن احساس از وجودم انتقام ميگرفتم . اينجا بود که اونو از داشتن خودم محروم کردم چون حتم داشتم هيچکس با اون با اين دغل بازياش سازگار نمیشه..... آلودش نشدم ولی احساسم رو کشت..... حالا پس از اين همه مدت ديگه ا

فرزانه

سلام خوبی چه جالب.می دونستی وبلاگ من مال نيمه ديگرمه.مال ناتانائيل (هديه خدا)که تو خيالم خلقش کردم بهش جون دادم بزرگش کردم و شد مخاطب تنهايی هام.اون هديه ام از طرف مارجانيکا(خدا)تمام وجودم را درک می کنه حرفام را می فهمه و بهم کمک می کنه به مارجانيکا نزديک بشم !يه مدتی داشت واقعی می شد اما بعد ديدم خيالمه زيادی بهش شاخ و برگ دادم الکی الکی داشتم باورش می کردم .با اجازه ات اين شعر را تو وبلاگم می نويسم خيلی دلم می خواد ناتانائيل بخوندش.مرسی!