حاشيه

این سه روز تعطیلی عین برق و باد گذشت.نمیدونم شاید من اونقدر کار عقب افتاده داشتم که نفهمیدم این ۳ روز چطور گذشت.دیشب ساعت ۱۲ تازه نشستم درس بخونم که صبح امتحان دارم.هیچ وقت تمایلی به خوندن مطالب علوم اجتماعی نداشتم.هر کار کردم دیدم نه مغزم شدید داره با کتاب مبارزه میکنه.من هم کتاب رو بستم و خوابیدم.امروز سر جلسه امتحان اولین نفر برگه رو پر کردم و تحویل دادم.خیلی هم خوشحال و خندون.فقط و فقط برای این که تو کلاس اکتیو بودم.

اعتراف میکنم بعد از سی سال سن وقتی می شینم پشت میز و نیمکت عین بچه های سیزده چهارده ساله شیطون میشم.این دوره خیلی کلاسهاش فشرده است روزی ده ساعت. بچه ها صبح که خواب اند.بعد از ظهر هم تو چرت نیمروز اند.غروب هم که میشه همه دارند نقشه میکشند که برند. اما من نه خیلی پر جنب و جوش ام.چون کلاسها که تموم میشه باید برم آموزشگاه تا ۹:۳۰ شب تدریس کنم.

یک اعتراف دیگه :تو زمستون شرایطی داشتم که مجبور شدم از حاشیه های زندگیم کم کنم.همین کم شدن حاشیه باعث شد چندتا کار بزرگ انجام بدم. این روزها هم باید بعضی از حاشیه ها رو کم کنم. هر چند همیشه من و حاشیه به هم گره خوردیم.اما همین چند درصد هم کافیه که بتونم اونی که تو ذهنم هست عملیش کنم.

امیدوارم

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شيرين

سخته فرار از اين حاشيه ها... مواظب باش رخوت همه گير اين روزها از درجه ی "اکتيويته" ات کم نکنه !

نيلوفر

نقشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خطرناکه حسن! بيخيال دنيا

فاطمه و امير علی

سلام احوال شما؟ حالا تا عروسی خيلی مونده، بايد هفت خوان رستم رو رد كنيم.

بهار

خوش به حالتون ما که از بی کاری کاسه ی چه کنم چه کنم به دست گرفتيم و از زور بی کاری مجبورا رو به رمان خوانیبيارم.خودمم حالم بد شد يک مشت اراجيف.

همکنون...

سلام مهران جان من اپم بی حاشيه باشی! همکنون...

فرشته

وقت نکنم سر بزنم عمرا بيايی

فرشته

اين ميز و نيمکت ها عجب کرمی دارن