جستجو

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود
که یک روز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگهای تازه که در شهوت نسیم نفس می زدند
انگار آن شعله بنفش که در ذهن پاک  پنجره ها می سوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود
***

شعر از فروغ فرخزاد

/ 24 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شيوا

خوفييييييييييييييييييييييييييی؟ دلم برات تنگيده بود آقا معلم

شيوا

اقا معلممممممممممممممم نظر می دی واسه نوشته های ما زير ديپلمشو بده هيچی سر در نياوردم کامران و هومنو واسه چی بيارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شيوا

من رفتممممممممممممم پستاتو بخونمممممممممممممم باييييييييييييييييييييييی

شيوا

خيليم ازشون خوشم مياد اه اه اه مورد پيشنهاد کرده واسه من

عاطفه

اینو ببین: در کوچه باد مي آيد اين ابتداي ويراني است. آن روز هم که دستهاي تو ويران شدند باد مي آمد....

پرنسس

سلام بروزم و منتظرحضور دلنشینت

نيلوفر

باز خوبه تصوری از يه چراغ بوده نه يه کرم شب تاب!!!