وبلاگ دست دوم

حس خوب

سال پیش شبکه PMC یک شو نشون میداد که خیلی به این روزهای من شبیه بود
جریان دختری بود که مدام دستاش داشت تو هوا تاب میخورد و می رقصید.هر جا میرفت همینجوری بود .همه هم بهش نگاه میکردند.اما عین خیالشم نبود که.تا این که وقتی از پله های برقی مترو بالا می رفت یک مردی رو دید که عین خودش داشت می رقصید و از پله ها می اومد پائین.بعد با هم لاو گذاشتند و ازدواج کردند.جالبش اینجاست که وقتی بچشون هم دنیا اومد رو دست دکتر داشت می رقصید.یعنی بچه بدبختم یک جورائی آره...
حالا من شدم شبیه اون دخترک.نه این که همش تو خیابون و سر کار و همه چا برقصما.اما از درون شادم.(جنبه داشته باشین بابا هیچ خبری نیست)من فقط از شرایطی که پیش اومده خوشحالم.یه ذره شم برای اینه که ته دلم دیگه عذاب وجدان ندارم.همش میگم آخییییییییی خیالم راحت شد.حالا با این وضع گزینش من درست بشه و تو آزمون فرهنگیانم قبول شم فکر کنم خدا یک سلسله مراتب معجزه برام پیاده کرده.

خدا جونی بوووووووووووووووس.در حقم خیلی خانومی کردی

   + مهران ; ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()