وبلاگ دست دوم

بی توضيح

آئینه قدی. به در خواست عاطفه

ايستاده بود جلوي آئينه، خيره شده بود، نگاه مي كرد، به معني واقعي نگاه مي كرد نه از اين نگاههاي سطحي كه همه به هم ميكنن...با وجود اينكه خيلي سال بود اين چهره رو هر روز مي ديد براش يه غريبه بود. خودشو نمي ديد، خاطراتشو مي ديد، روزهاي زندگيشو كه به سرعتي سر سام آور اومده بودن و بعد مثل همه چيزاي ديگه زندگيش رفته بودن، يه تصوير برفكي...ياد تلوزيونش افتاد و لبخند تلخي گوشه لباشو گرفت...ديدشو زوم كرد رو چروكاي صورتش، دلش سنگيني كرد، هواي جوونياشو كرد، روزاي شيرين زندگيش كه الان براش از دور هم دورتر بودن...چه زود گذشتن، چه زود گذشتن واون قدرشون و ندونسته بود!. دستشو بلند كرد و به طرف آئينه برد و خطوط در هم صورتشو از روي آئينه نوازش كرد، خطوطي كه حكم تاريخ زندگيشو داشتن. هر لبخند، هر اشك، هر عشق و دوستي، تلخي و شيريني زندگيش روي صورتش نقشي بسته بودن براي جاودان كردنشون، براي فراموش نشدنشون...براي اينكه هر روز قبل از هر چيزي توي آئينه دستشوئي خودنمايي كنن. با خودش فكر كرد اين خطا از هر شناسنامه اي شناسنامه ترن و از هر مدركي معتبرتر براي اثبات وجودش، وجودي كه سالها بود فواموش كرده بود و الان حسرت روزهاي از دست رفته اش رو مي خورد. روزهايي كه بدون اجازه خودش روي صورتش حك شده بودن. چشماش پر اشك شد و يواش يواش صورت كوچيك و خط خطيشو نمناك كردن...هر خاطره شو سر راشون شستن و گردگيري كردن، صورتشو كه سالها بود نوازش نشده بود رو سر راشون ناز كردن و ريختن رو بلوزش و غرق شدن،آره اشكا هم غرق شدنين!
با خودش فكر كرد كه اين زمونه نيست كه بي معرفت، خودش بي معرفت بوده و هست، زمان اثر گذشت لحظه لحظه اشو بهش هديه داده بود ولي خودش هيچ كاري نكرده بود براي بزرگترين و با ارزشترين كادويي كه بهش داده شده بود...اون تمام اين سالا از اش چشم پوشي كرده بود و قدرشو ندونسته بود ولي با وجود همچين بي معرفتي و قدرنشناسي زمان خودشو بهش هديه كرده بود، بهش وقت داده بود، وقت زنده بودن، زندگي كردن و در نهايت هم ديدن "زمان" تو وجود خودش، آميخته شدن با تاريخ...عزيزترين و مهمترين تاريخ، تاريخ خودش...زندگي خودش...ولي از هميشه غمگينتر شد چون همون لحظه بزرگترين سوال زندگيش جواب داده شده بود:
تنها كسي كه دوسش نداشته خودش بوده...تنها كسي كه قدرشو ندونسته بوده خودش بوده...تنها كسي كه تنهاش گذاشته بوده خودش بوده و تنها كسي كه پدرشو در آورده بوده خودش بوده...بعد از اين همه سال زندگي تازه فهميد و درك كرد كه فقط و فقط خودش بي لياقت بوده...كه تنها گناهكار خودش بوده و اون تمام عمرشو صرف متهم كردن تنها دوستاش و گنجينه هاش كرده بوده و از دستشون داده بوده...و از غصه قلبش گرفت و مرد! تو تلخترين روز و لحظه عمر چندين سالش، تو تنها ترين و دردناكـترين روز عـمـرش، عـمــر نـمك نشناسش!

<<از آرشیو وبلاگ قدیمیم>>

کلیپ قبلی رو میتونین اینجا برش دارین

   + مهران ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()