وبلاگ دست دوم

فرصت

۱- فرصت همیشه کم است ! حتی برای اینکه خودت باشی و خودت بمانی و خودت اقدام کنی . دیگر چه برسد به تغییرات مدام !
فرصت همیشه کم است .. همیشه کم بوده .. وقتی تصمیم میگیری از راهی که رفته ای بازگردی مطمئن باش که فرصت ِ حالایت را داری فدای گذشته می کنی . گاهی بازگشتن ها قیمتی دارد که می ارزد حتی تمام باقیمانده فرصتهایت را فدای بازگشت و چرخش و تغییری بدهی که برحسب آن آرامشی را که تمام انسانها با وعده اش زندگی می کنند مگر آنها که از فرصت ها خوب استفاده می کنند تصاحب کنی !
به هرحال فرصت آنقدر کم هست که به ازای هر اشتباه اگر بخواهی بازگردی مجبوری از چند فرصت درست چشم بپوشی !

۲- از صبح راه گلویم را بسته بود. این بغض لعنتی را می‌گویم.
لبخند زدم. آمدم. رفتم. درسکوت به تماشای زند‌گی نشستم. بغض اما، نشکست.
به عاطفه زنگ زدم، گفتم و گفت. از همه چیز، از هیچ چیز. بغض تکان نخورد.
دل‌دل می‌زدم با این چه کنم. حتمآ که نباید درد باشد، یا غم. چه می‌دانم دل‌تنگی مثلآ. نه. هیچ کدام نیست. از تو هم نیست. از تو نه دردی بود و نه غمی. دل تنگ من مانده بود که دیگر دل‌تنگی هم نمی‌کند. آخر بس که نبوده‌ای یادش رفته است.
هیچ کدام نیست. چیزی‌ست که به عقل جن هم نمی‌رسد. بس که سرد و سخت است. این بغض لعنتی را می‌گویم.
رفتم شیر آب داغ را باز کردم. آن قدر که حمام را بخار گرفت. آینه، کاشی‌های سفید، جدار چوبی قفسه‌ها. رفتم زیر آب داغ ایستادم. موهایم. تنم. وجودم را آب می‌برد.
آب داغ تنم را سوزاند. تن آینه و کاشی و چوب را نمی‌دانم.
یک لایه‌ی آب روی زمین و زمان را پوشاند. انگار که پرده‌ی اشک پشت پلک‌ها، ته چشم‌خانه.
شیر آب را بستم. دست بردم به حوله اما تنها صورتم را خشکاندم که خیس بود. بی اشک.
گلویم اما خشک خشک. با بغض.

   + مهران ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()