وبلاگ دست دوم

مردی که دلش درد می کند

پیش نوشت:چگونه ناتمامي قلبم بزرگ شد و هيچ نيمه اي اين نيمه را تمام نكرد!
چگونه تاب مي آورم اين همه روياي تویی كه نمي رسد؟

*
مردی هست که با هيچ کس درد دل نمی کند، ولی همه می دانند که دلش درد می کند.
مردی هست که برعکس است. با دوستانش غريبگی می کند و در غريبه ها به دنبال دوستانش می گردد. از نزديکانش دور است و با هر کسی که دور است نزديک می شود.به هر چيزی که در دسترس باشد دست نمی زند و فقط چيزی را می خواهد که دستش به آن نمی رسد.مردی هست که برای بهتر شناختن خودش هر کاری را تجربه می کند، و بعد از هر تجربهء جديد خودش را کمتر و کمتر می شناسد. مردی هست که می خواهد از خودش فرار کند، ولی در خودش گم شده است و راه فراری نمی بيند.

مردی هست که در هشياری می خوابد و در مستی بهتر می انديشد.مردی هست که صبحها هيچ کاری نمی کند و شبها به زندگی ادامه می دهد.مردی هست که اينجا نشسته است و فکرش آنوسی دنیاهاست. مردی هست پر از آرزو که نا اميد شده است. مردی هست پر از زندگی که در انتظار مرگ نشسته است. مردی هست که خسته است، و هر روز بيشتر از ديروز ورزش می کند.
مردی هست که حالش از هر چه دور و بر خودش جمع کرده است به هم می خورد. مردی هست که تنهاست و حالش خوب است، و از اينکه در تنهايی حالش خوب است حالش به هم می خورد. مردی هست که عاشقِ عاشق شدن است، و از عشق چيزی نمی داند.
مردی هست که ديگر مرد نيست، چون می داند که مردانگی هم نسبی است، و او زنی در کنارش ندارد. مردی هست که دلش را به هر چه که دارد خوش کرده است و هيچ دلخوشی ندارد. مردی هست... مردی هست... مردی هست.

مردی هست که در من است و از من نيست. مردی هست که از من بدش می آيد و من هم از او، و ما هر دو يکی هستيم. مردی هست که با من می جنگد و از جنگ بدش می آيد. مردی هست که تسليم نمی شود، و مرا تسليم خودش کرده است. مردی هست که همين است که هست، و هيچ کس نمی داند او واقعا کي است و کجاست و چه می خواهد، ولی همه می دانند که او دلش درد می کند.

   + مهران ; ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()