وبلاگ دست دوم

هجرت

اين روزها با يه نفر شديدا گلاويز هستم .يكي كه خيلي بهم نزديكه .نزديكتر از رگ گردنم. مدتها با هم همنشين بوديم.نمي دونم چطوري معرفيش كنم .يكي از من هاي خودمه .يك مني كه خيلي باهاش مشكل دارم . منو ياد حماقت هام مي ندازه .منو ياد ترسيدن هام مي ندازه .منو ياد خودخواهي هاي پست و حقيرم مي ندازه . منو ياد روزهاي خاكستريم مي ندازه . منو ياد يه الاغ عزيز مي ندازه .
اون من رو ديگه نمي تونم تحمل كنم .اون ديگه تاريخ مصرفش گذشته .يك من مرده در كالبد يك آدم زنده ! ديگه حتي لش اون رو هم نمي تونم تحمل كنم .مي خوام همين جا به خاك بسپارمش.همين جا.تا وقتي اون رو از وجودم جدا نكردم ،يه قدم جلوتر نمي رم.
آره ،يه سري چيزها هست كه من نمي تونم تغيير بدم .انقدر زياده كه نمي دونم از كدومشون بگم.ولي بعضي چيزها هستند كه مي شه تغييرشون داد .مهمترينش هم خود آدمه .يه گِل وجودي رو دادن تو دستم و من مي تونم طرحها و شكلهاي مختلفي باهاش درست كنم .خلق كنم .با دستهاي خودم .نمي دونم كي بهم ياد داده مدام از اسارت هاي خودم بنالم .از دنياي نتونستن هام .اونقدر زياد كه حتي نتونم از آزادي هاي خودم استفاده كنم. خوبه كه گستره آزادي من به اين اندازه بزرگ هست .پس همين يه قطعه خاك آزادي رو نبايد از خودم دريغ كنم.بايد خراب كنم و بسازم.شايد مرهمي بشه واسه همه نتونستن هام.
مي گند "گذشته ها گذشته ،ديگه بهش فكر نكن." نه ،نه ،قبولش ندارم .مي شه گفت نبايد حسرت گذشته ها رو خورد ،ولي نمي شه گفت بهش فكر نكن. حداقل از اين نظر كه تمام گذشته رو خودت مرتكب شدي.بايد به گذشته فكر كنم .نه واسه سوگواري لحظاتي كه خودم را تو افكار و باورهاي غلطم زندوني كردم ،بلكه واسه اين كه ردپاي اون افكار و باورها رو تو وجودم پيدا كنم .آره، بين دقائق مستمر زندگي كه مثل يه رود جاريه ، لحظاتي لازمه واسه توقف كردن ، اگه شد يه خورده از سطح اين رود جاري ارتفاع گرفتن و اگه نشد، به كنار بستر رود رفتن و نگاه كردن .نگاه كردن به خود .به جايي كه الان توش هستيم .به مسيري كه ازش اومديم و به مسيري كه مي خوايم بريم. و اين لحظات خودنگري لحظات باارزشي هستند(احتمالا واسه بيشتر آدمها)
بين دقايق زندگي لحظاتي لازمه واسه مردن و اين هم مي تونه با ارزش باشه(احتمالا براي من)
مي دونم كه تحمل كردن يه آدم ايستا واسه يه ناظر بيروني سخته .خودم هم دلم نمي خواد يه پنجره از لحظات سكون خودم به بيرون وا كنم .پس بهتره تو اين مدت پنجره رو ببندم ،نه واسه هميشه ،تا زماني ديگر ،تا تولدي دوباره ،تا "وقتي بهار با آسمان پشت پنجره همخوابه مي شود"،تا وقتي آسمان به نداي كوير تشنه پاسخ مي گويد. تا آن لحظات پر از جاري شدن .
تا آن لحظات پر از روييدن .
و تو اي مخاطب آشنا وقتي پنجره را مي گشايي ،
بجاي آن درخت پير و فرسوده ،
درخت نوپايي را ببيني .كه شاخهاي هرز شده اش را بريده است.
از "كوير باورش" هجرت كرده است و تنش را به نوازش آفتاب حقيقت سپرده است

   + مهران ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()