وبلاگ دست دوم

شراره ای مرا به کام می کشد

زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
یا نگاه گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با یک لبخند بی معنی میگوید صبح بخیر.

امروز شنبه به خودم مرخصی دادم.وقتی بیدار شدم حدود ۱۲ بود. زندگی رو تعطیل کردم. نه کار نه درس و نه تعهدی.
زندگی شاید آن لحظه مصلوبی است که نگاه من در نیمه چشمان تو خود را ویران می سازد.
اگر این شعر درست باشه باید بگم دیروز کاملن زندگی تعطیل بود.
دیروز از اون روزهائی بود که کاش تو هم توش بود.
دیشب تونستم با یک خانوم تصفیه حساب کنم.اونم چه تصفیه حسابی.بر میگشت به گذشته.یک هفته بهش وقت دادم که بتونه گندی رو که چند ماه پیش زده بود رو برطرف کنه.البته میدونم هیچ کاری نمیشه کرد .فقط دلم میخواست بره اعتراف کنه.چون من دیگه برگشت پذیر نیستم.
هیچ هم دلم براش نسوخت.برای این که آدم نبود.برای این که هیچی نمی فهمید.منم سعی کردم بی رحم ترین دقایق زندگیم رو به رخش بکشم.گریه هم میکرد واسه من. می گفت وقتی اون کارها رو کردم خودم  
بعدش عذاب وجدان گرفتم.من اینو بهش نگفتم. اون مقصر صد در صد نبود.منم مقصر بودم.  

یک نفر دیگه هم مقصر بود.اما عامل اصلی خودش بود
بیخیال.پرواز را به خاطر بسپار.پرنده مردنی است.    

امروز عصر برادر زادم که سه سال و نیم بیشتر سن نداره اومد خونمون. اول کلی تحویلم گرفت و تاج گذاشت رو سرم و پرید تو بقلم.بعدشم رفت نشست رو صندلی کامپیوتر و گفت عمو برام جام و جری(همون تام و جری معروف) بذار.منم برای این که تو ذوقش نزنم جام و جری گذاشتم براش.مامانش هر چی گفت این CD رو بده ببرم گفتم نه جونم .اینو بدم بهش دیگه تحویلم نمیگیره و تو بقلم نمیاد.
اینجوریهاست دیگه.راهشو  پیدا کردم.
راستی من چه سر سبزم و زیبا امروز.یییییییییییییییهو چم شد آدم شدم؟ها؟برم خودمو اسکن کنم ببینم اون عامل تغییر رو پیدا میکنم آیا

 

   + مهران ; ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()