وبلاگ دست دوم

دلتنگ

مثل یه پسر بچه‌ی هفت ساله که روز اول مهر میره گوشه‌ی حیاط مدرسه میشینه کنار دروازه و بغض گلوش رو فشار میده چون دلش واسه بابا و مامانش تنگ شده ...روح بابا شاد.

منم یک جوری ام.جمعه خیلی لعنتییه.دارم آهنگ فیلم خانه ای روی آب رو گوش میدم.یک زنه توش ناله میکنه.یکی اون زنه یکی هم نی.انگار با هم مسابقه دارند که کدومشون سوزناک تر ناله کنه.

این خیلی غمگین کننده‌ست
که تو آدمتو پیدا نکنی
که تو بری خیلی وقت بگردی و خیلی آدمارو ببینی
ولی هیچکدومشون مال تو نباشن،‌اونی که دندونه‌هاش تو دندونه‌های تو گیر کنه و رو همدیگه صافه صاف بشین نباشه، اونی که شیشه‌ی روحش با تو یکی بوده نباشه
این خیلی غمناکه که تو یه روزی اونقد خسته بشی که بری با یه آدمی که ادمه تو نیست زندگی کنی، حالا هرچقدرم که می‌خوای دوستش داشته باشی داشته باش،‌اصلا مهم نیست
این خیلی غمناکه که یه چیزی تو یه گوشه‌ی قلبت هر روز بهت بگه که این آدمه تو نیست
بگه که آدمه تو یه جای دیگه‌ای، تو یه گوشه‌ی کوچیک از دنیای به این بزرگی،‌منتظرت وایستاده
منتظرت واستاده؟ ؟؟
من کم کم دارم یه غول یخی میشم. یه غول سرد و ساکت و خنگ.

.... ياد شهرزاد قصه گو ميفتم و قصه های هزار و يک شب
مجبور بود قصه بگه
چون اگه قصه هاش تموم می شد٬
می مرد
می کشتنش
منم تا وقتی که می تونم رويا بسازم
زنده می مونم
اگه يه شب به جايی برسم که روياهام تموم بشن
می ميرم
حتمن می ميرم
با خودم همیشه حرف میزدم، چیز جدیدی نیست
حرفایی که میزنم البته جدیده خیلی وقتا
با خودم از جمعه خیلی بیشتر از قبل حرف می زنم
خیلی از حرفامو دوست ندارم، ناراحتم می کنه وقتی می شنومشون، مثلا وقتایی که میشینم یه چیزی از قبلنارو برای خودم تعریف می کنم و میگم «یادته؟» آخرش
یا مثلاً از حرفایی که اولش میگم «کاشکه»
دوست ندارم حرفی بزنم که ناراحت شم
که شاید خودمو گول بزنم، شایدم میخوام بگم خودم نیستم که دارم تعریف می کنم، یکی دیگه ست
ولی خوب بازم به هرحال میفهمم چی دارم میگم به خودم
بعد میشینم با خودم فک می کنم که کاشکی یه زبونی بلد بودم که خودم نمی فهمیدم
بعد میگم به خودم که نمیشه که، هر زبانی وقتی اختراع شده که مردم میخواستن با هم ارتباط داشته باشن، یعنی یه چیزیه که بقیه حرف همو بفهمن، اگه قرار بوده هیشکی نفهمدش که اصن درستش نمی کردن، یعنی که نمیشه
بعد میگم عیب نداره، دیگه با خودم خوب حرف نمی زنم
میشینم آدم میسازم، با آدمم حرف میزنم
ممکنه پسر باشه یا دختر با هر سن و قیافه ای
ولی یه کمی که میگذره همه شون میشم خودم
اون خودمی که تو می بینی نه
اون خودمی که دوستش دارم
اون خودمی که
لیزه
شفاف
خنک
عین ژله ی بیرنگ، مثلا ژله ی آب شاید که رنگ آب باشه، آب معدنی توی لیوان بلوری بیرنگ
هی
بعضی وقتا
میدونی
یکی بیاد سرمو محکم قایم کنه توی گودی پایین گردنش
موهامو به هم بریزه
خیلی
اونقد که فک نکنم
خل شدم
فکر کنم کوچولو شدم
مثل یه بچه که بعد دعوا میره بغل مادرش
هوومم
یکی یکی یکی یکی یکی یکی
بیاد نذاره...

   + مهران ; ۳:٥٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()