وبلاگ دست دوم

پنجره

بالاخره امشب سوز سرما بهم گفت كه بايد به زمستون تن بدم و به تلاش ديوانه وارم براي باز نگه داشتن پنجره هاي اتاقم پايان بدم. و بنا به اصل بقاي آدميت ،ببخيشد اصل بقاي آدميت از اينگونه كه من مي باشم!، كه "تعداد پنجره هاي گشوده نبايد از يك كمتر بشه"، اومدم كه پنجره اضطراري وبلاگ رو دوباره وا كنم.
اون هم خانومي ! كرد و چون مي دونست كه حوصله كشدين ناز و عشوه ش رو ندارم، خيلي راحت باز شد. لازم نبود بهش بگم فراموشت نكرده بودم. لازم نبود بهش بگم كه من هميشه قشنگترين و بزرگترين حرفهامو به تو مي گم. لازم نبود بهش بگم اگه با تو صحبت نكردم، هيچ نامحرم ديگه اي رو هم به خلوت خودم راه ندادم. لازم نبود بهش بگم كه چرا اين مدت ساكت بودم. خودش مي دونست كه آدما گاهي اوقات گرفتار سنگيني سكوتي مي شند كه قبل از هر فريادي لازمه. لازم نبود بهش بگم چرا داشتم تو گمنامي و بي نشوني غرق مي شدم. اون با ديوونگي هاي من آشناست.درسته؟
لازم نبود بهش بگم قربون صورت ماه غبار گرفته ت برم! خودش مي دونست كه با اولين نوشته ها ديگه گردي از اون غبار گذشته ها نمي مونه.
لازم نبود هيچي بگم، ولي آنقدرها هم بي مروت نيستم كه اين شعر رو به عنوان تحفه از سفر دور و درازي كه تو وجود خودم داشتم، براش نياورده باشم، از زبان شاملو كه از معدود همدم هاي من تو اين روزگاره:
"من با تو تنها نيستم. هيچ كس با هيچ كس تنها نيست.شب از ستاره ها تنها تر است."


   + مهران ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥
comment نظرات ()