وبلاگ دست دوم

خاطره

حوض را گفتیم کاشی کردند، سفارش کاشی را از اصفهان داده بودیم به وقت سفر سال پیش. دورتادور حوض کوزه سفالی پر تا پر گلدان شمعدانی، شمعدانی‌ها همه اژدر. پای پله‌ها به قاعده اطلسی کاشته‌اند و شاه‌پسند. از باغبان‌باشی قول گرفته‌ایم به ملاطفت آبیاری کند. برگ گل اطلسی‌ست دیگر، تاب عتاب ندارد.
پیچ امین‌الدوله آلاچیق را پر کرده است، نفس بهار است تا کمرکش تابستان. محبوبه‌ی شب هم همدم شب‌های بلند است، به هوشیاری مدهوش می‌کند. انگاری یکی از آن هزار و یک شب باشد و سرت بر زانوی شهرزاد قصه‌گو، حالا مٌلک و ملک و جوان‌بختی هم در کار نباشد، گو نباشد.
یک بوته‌ی گل سرخ هم کاشته‌ایم، به دست خودمان. به لرز و بی ترس. غنچه کرده است. امروز و فرداست که گل کند. حال خونین‌دلان.
عصر که بشود می‌آییم قدم می‌زنم. همه جا را وارسی می‌کنیم. حیاط شده است باغ عدن. فواره را باز می‌کنیم، دو تا صندلی لهستانی می‌گذاریم بر حوض کاشی فیروزه‌ای و می‌نشینیم به انتظار. آفتاب که از لب دیوار همسایه بپرد، همان دیواری که اول بهار آبشار طلایی از سرش شره می‌کند، دست می‌بریم طرف سنگ‌های مرمر ایوان. انگشت اشاره که بر تن سنگ بساییم، سرما می‌نشیند در جانمان. پیشانی‌ داغ را می‌چسبانیم روی سنگ‌ها و یادمان می‌آید که شما رفته‌ای.
بهار و تابستان هم توفیری در نبودن‌تان نمی‌کند.هیچ جای خالی اینجا نمانده است.

تو این فاصله ای که بلاگ دارم یعنی اوایل سال ۸۱ تا امروز دوستانی بودند که قلم و تفکر عالی داشتند.گاهی از نبودنشون افسوس میخورم.از سال ۸۲ سعی کردم هر متن و نوشته قشنگی که میخونم رو با مرجع و تاریخش نگه دارم.متن بالا یکی از این نوشته هاست اما چون اوایل کارم بوده و یکبار کل فایلهام از بین رفت و ریکاور کردم مرجعش رو نمیدونم .اما باید کار قندون از بچه های بلاگزپات باشه که دیگه الان مدتهاست نمینویسه.

یادشون بخیر و جاشون خالی.

   + مهران ; ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()