وبلاگ دست دوم

پشت پرده

مدتهاست كه فضام روزها و روزها همين ديوارهاي کرمی رنگه كه كسي نيست توش. صداها از اين كامپيوتر بلند مي شه يا تلفن بغلش. بوها هم از پنجره اي مياد كه يه روز به خیلی جاها ديد داشت.

وقتي كه انقدر ساختمون بلند جلوش قد كشيد كه ديگه شب، هيچ درياي چراغي ديده نشه، پرده اش رو كشيدم و پنجره رو كردم ديوار.

زندگي هم كه محدود بشه به اين ديوارها يه جاي ديگه شروع مي شه. خيلي وسيع تر.

.دنياي ذهن

دنياي صبحها آنقدر كمرنگه كه ساعتها به خودم تلقين مي كنم كه هي! واقعيت، اون نورِ پشت پرده است. نه آدمها و فضاها و مكانهايي كه تمام شب توي خواب ديدي يا قبل تر تخيل كردي.

بيدار كه مي شم فقط چند لحظه خيره مي شم و برمي گردم به دنياي خواب. مي خوابم و مي خوابم و مي خوابم و در خواب، مي بينم.

در خواب حرف هم مي زنم با تصوير هاي پررنگ. كارگردان خوابها. همه كاره تخيل. هيچ واقعيتي هم نيست كه خيال من رو تصحيح كنه.

تغيير، تنها نور پشت اون پرده است كه كمرنگ و پررنگ مي شه. به عنوان ته مونده واقعيت.

گاهي اين تلفن هم زنگ مي زنه. صدايي مي پرسه چه خبر ومن با هيجان شروع مي كنم به تعريف كه يكهو، چشمم به نور كمرنگ پشت پرده ميافته و يادم مياد كه اين صدا هم مال همون پشت پرده است. همونيه كه بهش مي گن واقعيت. و اون هيچي نمي فهمه از اتفاقاتي كه براي من افتاده. يادم مياد كه اون بيرون، پشت پرده، همونجايي كه گاهي نور كمرنگي هست، يه قوانيني وجود داره. كسي وقايع خوابهاش رو واقعي حساب نمي كنه. پس جواب مي دي هيچي. خبري نيست. من همه اش خونه بودم. تا حالا هم خواب بودم. هيچي. خبري نيست.

صدا كه حرف مي زنه و تعريف كه مي كنه با هيجان، من لحظه اي شك مي كنم: نكنه زندگي اون بيرونه توي همهمه، توي خيابونها؟ اما خيابون جاييه كه در هر لحظه، هيچكس اون جايي كه بايد باشه نيست.

خوبه حرف هم زياد طول نمي كشه. من فقط شنونده هستم و حرفي براي اون بيرون ندارم.

شايد كم كم بشه. مي شه. كه اين مرزهاي هر لحظه كمرنگ شونده كاملِ كامل يادم بره و پرده هم پشتي نداشته باشه و همين دنياي سه متر در چهار متر من انقدر انبساط پيدا كنه كه همه چي توش جا بشه ومن هي بخوابم و هي خواب ببينم و هي زندگي كنم.

توي واقعيتِ خودم.

   + مهران ; ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥
comment نظرات ()