وبلاگ دست دوم

مرزها

پیش نوشت:

شما خدای مرا ندیدید؟ تا دو روز پیش کنارم بود. می خندید. باهاش عشق می کردم. حرف می زدم. دستش را روی شانه ام گذشاته بود و می گفت : نترس پسرم، خودم حواسم بهت هست..

سطری است از « ورلن » که دیگر به یادش نمی ‏آورم،
خیابانی در این نزدیکی است که گامهایم به آن راه ندارند،
آینه ای هست که مرا برای آخرین بار دیده،
دری هست که تا انتهای جهان بسته خواهمش گذاشت.
در میان کتابهای کتابخانه‏ام (می‏ بینمش)
کتابی هست که دیگر هیچگاه بازش نخواهم کرد.
من این تابستان پنجاه سال را به آخر می ‏رسانم.
مرگ مصرفم می‏ کند و بازش نمی ‏توان داشت.

« خورخه لوئیس بورخس »

پ. ن

پی نوشت کامل تر از اینها ندارم

۱-

۲-

   + مهران ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥
comment نظرات ()