وبلاگ دست دوم

و در انتها...

پيش نوشت:
قول اين نوشته روتو كامنهام داده بودم.
اگر كسي از تيغ خون و پوست و استخون مي ترسه نخونه.
اگر خانمي p هست هم نخونه كه عواقبش عذاب وجدانم رو سنگين نكنه.

لباستو در مياری
زيرپوشتو هم همينطور
واميستی جلوی آينه
به پهنای سينه ات که با موهای نرمی به شکل صليب پوشونده شده نگاه می کنی
آروم با دستای سردت روی پوست سينه ات دست می کشی و از گرمای تنت لذت می بری
از جلوی آينه تيغ جراحی رو برمی داری
سعی میکنی به هيچ چيز فکر نکنی
حتی نفس هم نمی کشی
نوک تيغ رو درست زير حنجره ات می ذاری
خيلی آروم و با فشار کم تيغ رو مستقيم به سمت پايين می کشی
احساس سوزش خفيفی پوست سينتو می سوزونه
يه لحظه مکث می کنی
می خوای از کارت منصرف بشی ولی نمی تونی
دوباره ادامه می دی
به آخر استخون سينه که می رسی واميستی
يه خط راست و قرمز رنگ وسط سينه ات کشيده شده
احساس ترس توی چشات موج می زنه
تيغ رو می ذاری زير برآمدگی سينه چپت و خيلی آروم يه برش عرضی تا زير برآمدگی سينه راستت می زنی
حالا طعم درد و سوزش پوستت رو بيشتر حس می کنی
تيغ رو می ذاری روی ميز
با يه دستمال قطره های خون روی پوستت رو پاک می کنی
با ناخنای انگشتای اشاره و سبابه هر دو دستت لبه های بريده شده پوست سينه تو از بالا می گيری
آروم لبه های پوست رو به دوطرف می کشی
دندوناتو به هم فشار می دی و چشماتو می بندی
درد رو توی دونه دونه سلولای تنت حس می کنی
مويرگای پوستت با درد وحشتناکی از گوشت جدا می شن
نمی تونی طاقت بياری و با تموم وجود نعره می زنی
احساس می کنی پوست روی سينه ات آتيش گرفته
چشماتو باز میکنی
دوتيکه پوست قرمز که ازش خونابه می ريزه روی سينه ات مثل دوتا بال آويزون شده
استخونای قفسه سينه ات از زير يک لايه نازک گوشت ديده می شه
ديگه چيزی نمونده
دست راستتو فرو می کنی لای لايه گوشت نازکی که روی استخونای سمت چپ سينه تو پوشونده
انگشتاتو از لايه گوشت رد می کنی و استخون قفسه سينه تو می گيری
با تموم قدرتی که داری استخونو به سمت بيرون می کشی
صدای شکستن استخون و درد وحشتناک اون زانوهاتو خم می کنه
ولی مثه يه مرد دوباره واميستی
استخون شکسته شده رو می ذاری توی شيشه الکل
دوباره با انگشتات استخون پايينی رو می گيری و اونو هم با يه فشار می شکنی و بيرون می کشی
دنيا دور سرت می چرخه
زير پات لايه نازکی از خون زمين رو پوشونده
حالا همه چيز مهياست
اينبار تموم دستت رو می بری توی سينه ات
قلب داغتو توی کف دستت می گيری
تپش اون رو با تموم وجودت حس می کنی
تصميمتو می گيری
خيلی آروم قلبتو از توی قفسش می کشی بيرون
رگ و ريشه ها بدجوری قلبتو محاصره کردن
اما تو بيشتر فشار مياری
يکی يکی رگها کنده میشه
خون از توی سينه ات به بيرون می پاشه اما
اما تو تصميمتو گرفتی
تپش های قلبت کمترو کمتر می شه
آهسته تر و آهسته تر
آخرين رگ هم از قلبت کنده می شه
دستتو بيرون مياری
يه چيزی شبيه يه لخته خون توی دستته
ديگه دردی رو حس نمی کنی
اون لخته خون رو
يا بهتر بگم قلبتو می ذاری جلوی آينه
استخونای شکسته شده رو می ذاری سر جاش
لبه های پوستت رو بر می گردونی و با يه سوزن با دقت از بالا به پايين می دوزی
می ری حمام و يه دوش آب سرد می گيری
احساس راحتی و سبکی می کنی
همون لخته خون لعنتی چه بلاها که به سرت نياورده بود
لبخند می زنی
دور خودت يه حوله سفيد می پيچی و روی صندلی راحتی لم می دی
يه نخ سيگار از توی پاکت بر می داری و روشن می کنی
اولين پک رو با تموم وجودت سر می کشی
بعد از چند لحظه دود رو می دی بيرون
دود سيگار توی فضای سرد اتاقت با پيچ و تاب می ره بالا
تو هم از جات بلند می شی
همراه دود سيگار می رقصی و بالا می ری و از پنجره اتاق می زنی بيرون
تو ديگه حالا آزادی
آزاد آزاد.

انتها

پ.ن:
۱- من سيگار نميكشم .اما وقتي دود بين نوشته غلط بخوره و بالا بره فضا رويايي تر ميشه.اميد وارم براي نسل جوونتر بدآموزي نداشته باشم.

۲- باز هم معذرت. تا اين پوست از تنم بيافته تحملم كنين.

   + مهران ; ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥
comment نظرات ()