وبلاگ دست دوم

گذارش امروز

پس نوشت:

امروز را رج بزن
دیروز را خط.
دل‌نگران نباش رفیق!
تا سقوط فردا
هنوز یک نفس باقی‌ست.

 

 

انگار ساعت خوابيده است اما من بيدارم. خوابم نمی‌برد. مثل هميشه كم و بد خوابيده‌ام. اما حالا دارم سوت می‌زنم و كتری برقي را روشن می‌كنم. هوا آفتابی نيست اما باران هم نمی‌آيد. دست و صورتم را می‌شويم. مسواك می‌زنم. زمزمه می‌كنم و لبخندی تحويل چشمان بزرگ اندوهگين و غمخند لبان پريده‌رنگ كسی می‌دهم كه در آينه‌ی بامدادی من نمايان است .

روزگاری من و دل ساكن كويی بوديم
ساكن كوی بت عربده‌جويی بوديم
عقل و دين‌باخته ديوانه‌ی رويی بوديم
بسته‌ی سلسله‌ی سلسله‌مويی بوديم

ساعت سر جايش مانده است. عقربه‌ها هنوز بی‌حركتند. ليوان سفالی پر از شيرقهوه است. دو تا بيسكوييت هم كنارش می‌گذارم .خوان گسترده‌ی نعمت از اين گسترده تر شود هضمش مشکل ساز می شود. حالا می‌شود از فاجعه‌ها خواند و خواند و خواند. فرار شهرام جزايري و گراني بيش از تصور بنزين و تورم بي سابقه اي كه كارشناسان براي سال بعد پيش بيني ميكنند و اعتراض معلمين تجار و...

كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود
نرگس غمزه‌زنش اين همه بيمار نداشت
سنبل پرشكنش هيچ گرفتار نداشت

در نبود مادر مانند خانمهای خوب خانه ساعت‌ها را با دستمال نم‌دار پاك می‌كنم. كابينت‌های آشپزخانه را تميز می‌كنم. ملافه‌ها را عوض می‌كنم. به گلدا‌ن‌ها آب می‌دهم. ساعت هنوز هم نحس است و تكان نمی‌خورد. انگار كسی بر روی زمان عطسه كرده و صبر آمده است. من سوت می‌زنم و برای خودم چای دم می‌كنم. حالا صدای من و كورس سرهنگ‌زاده با هم در اين چهارديواری می‌پيچد .

اين همه مشتری و گرمی بازار نداشت
يوسفی بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آن كس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

كاغذها و قبض‌ها و رسيدها و مجله‌ها و بروشورها را مرتب می‌كنم. سوت می‌زنم تا صدای خش‌خشی كه در سرم می‌پيچد نشنوم. گاهي گمان می‌برم خرچنگی يا چه می‌دانم عقربی در سرم لانه كرده است. خوب است يك كتاب فال‌بيني بخرم و ببينم اين چه برجی‌ست كه در آن هم خرچنگ هست و هم عقرب. آن وقت شايد سرم درد نگيرد و ماه‌های پاييز و زمستان هی تا آخر سال طول نكشند.

عشق من شد سبب خوبی و رعنايی او
داد رسوايی من شهرت زيبايی او
بس كه دادم همه جا شرح دلارايی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشايی او

كتابخانه را مرتب می‌كنم و به غزاله عليزاده و سهراب سپهری و بيژن نجدی و سياوش كسرايی و بيژن جلالی و هوشنگ گلشيری كه همه در كنار هم نشسته‌اند صبح بخير می‌گويم. يادم می‌افتد كه همگی اينها رفته‌اند .از كنار من گذشته‌اند و به آخر خط رسيده‌اند. باز هم لبخند می‌زنم و سوت می‌زنم و فكر می‌كنم آخر خط می‌تواند همين جا باشد كه من می‌نشينم تا جرعه‌ای چای بنوشم. به ساده‌گی . به آرامی .

حاليا عاشق سرگشته فراوان دارد
كی سر و برگ من بی‌سر و سامان دارد
از من و بنده‌گی من اگرش عاری هست
بفروشد كه به هر گوشه خريداری هست

ساعت سيزده و سيزده دقيقه است. ساعت مچی‌ام را از دست باز می‌كنم. ساعت ديواری را بر می‌گردانم و ساعت كنار تخت‌خواب را خاموش می‌كنم. چشم‌هايم را می‌بندم. لبخند می‌زنم و با صدای بلند می‌گويم بالاخره اين ساعت شوم هم مي گذرد .

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی روي تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده‌دل از كوی تو رفت

پ . ن
اين شعر وحشی‌بافقی چند روزی بود در ذهنم می‌پيچيد. تنها پژواك آن صدا را نوشته‌ام. صدايی كه در سرم بود. بی‌گمان ابيات برجايشان نيستند. بر من ببخشيد.

   + مهران ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥
comment نظرات ()