وبلاگ دست دوم

پيشنهاد

این روزها خیلی خیلی سرم شلوغ شده.هیچ وقت خالی ندارم.الانم اینجا از روی ذوق مرگیه که دارم مینویسم. حتی فراموش کردم که کجای زندگی هستم و کسی دیگه ای هم ....

خیلی وقت بود منتظر این اتفاق بودم. از روزی که رفتم شروع کردم کار سینما کنم تا امروز مدت خیلی زیادی نیست.دیشب بهم زنگ زدند که یک سریال ویژه ماه رمضان برای شبکه سه هست.در توانت هست و فرصت داری کار صدا گذاریشو کامل خودت انجام بدی؟ وای اصلا فکر نکردم که من الان دارم امتحان میدم و تا ۲۳شهریور هم طول میکشه.بدون فکری گفتم هستم و انجام میدم.

این اولین کار حرفه ایم میشه که از اول تا آخرش رو قراره خودم انجام بدم و به نام خودم تموم میشه. یادم میاد یک روز اراده کردم گفتم میخوام اینکار رو به عنوان یک شغل انتخاب کنم. و الان اون فرصته خودش اومد سمتم.

از اینها که بگذریم چون میدونم روزهای آخر دانشگاهه و ممکنه تا مدتی دیگه پام اونجا باز نشه حسابی دارم آتیش میسوزونم. روزها بعد از نهار کمی فرصت داریم که با بچه ها میریم تو نماز خونه دراز میکشیم. ورودی نماز خونه جوریه که خانمها به خودشون زحمت نمیدند از در ورودی سمت خودشون بیاند.از در سمت ما میاند و پرده ها رو کنار میزنند و میرند اون سمت. از اونجائی هم که ما میخوام کمی آزاد بخوابیم نمیتونیم. امروز کفش یکیشون رو برداشتیم گذاشتم بالاترین جای جا کفشی . بعد هم  منتظر موندیم که بیاد بهش بخدیم. اما دلمون نیومد که برنجند خودمون رفتیم اعتراف کردیم که ما خواستیم هم بخندیم و هم بگیم که بذارین دو دقیقه اینجا دراز بکشیم.واسه همین توافق کردیم که جای نمازخونه هامون عوض بشه.چقدر تنبل شدند این خانمهای نسل جدید

مثل این که من فال هفته نگذاشتم. آخ اینجا موزیک هم ندارم که موزیک رو عوض کنم. کاش تحملتون طولانی باشه

   + مهران ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()