وبلاگ دست دوم

من پروانه توام..

مرد نشسته بود و نگاه می کرد به پروانه ای که می خواست با هزار زحمت سر از پیله در آورد.. به کمک پروانه رفت..

پیله را سوراخ کرد و او سرانجام خارج شد..

پروانه کوچک خودش را به زحمت بر زمین می کشید..

مرد نگاهش می کرد و منتظر بود تا پروازش را ببیند..

اما پروانه بالهای ضعیفی داشت..

 سرانجام آن قدر خودش را بر زمین کشید تا مرد.

پیله ام را سوراخ نکن...بگذار تا پیله را از تن بیافکنم.. روزی سرانجام پرواز خواهم کرد..

صبر داشته باش.

   + مهران ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥
comment نظرات ()