وبلاگ دست دوم

آرامش سکان

وقتي چشماتو مي بندي و مي ذاري كس ديگه اي دستتو بگيره و راهو بهت نشون بده ، مي ترسي بري تو در و ديوار يا بيفتي توي چاله اي چيزي ، مگر اينكه كاملاً بهش اعتماد كني . اول نمي تونستم . هي تقلب مي كردم ، چشمهامو وا مي كردم و جلومو يه ديدي مي زدم . يه كم كه گذشت بش اعتماد كردم. كاملاً . اون لحظه ها قشنگترين لحظه هاي ديروز بود ...

اين حسيه كه شايد خيلي از ما داشته باشيم . اينكه گاهي وقتا دلمون بخواد چشم هامون رو ببنديم و با خيال راحت سكان رو بديم دست يكي ديگه ، بي واهمه و نگراني ، با اطمينان كامل . تكيه بديم و هراس نداشته باشيم از اين كه خراب بشه ، به هم بريزه .
هدايت كردن هميشه لذت بخشه ، به آدم نيرو و انرژي مي ده . اما تو زندگي يه لحظه هايي هست كه خسته مي شي ، دلت مي خواد با اعتماد كامل تكيه بدي ، چشماتو ببندي و به هيچي فكر نكني . هيچ نگراني نداشته باشي و مطمئن باشي همه چي درست پيش مي ره ، مثل همون زماني كه سكان دست خودته .
تو اون لحظه ها اگه يه تكيه گاه مطمئن داشته باشي - يه درخت استوار و قوي - مي توني بي دغدغه سكان رو به دستش بسپري و خودت زير سايه ش دراز بكشي و چشم هاتو ببندي . خودت رو بسپري به جريان سيالي كه تو رو با خودش مي بره و اونقدر آرومه كه آرامشت رو بر هم نمي زنه . اين حس لذت بخشيه . حسي كه شايد مدت هاست دارم دنبالش مي گردم.

   + مهران ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٥
comment نظرات ()