وبلاگ دست دوم

در آستانه

بايد اِستاد و فرود آمد
بر آستان ِ دري كه كوبه ندارد
چرا كه اگر به‌گاه آمده‌باشي دربان به انتظار ِ توست
 واگر بي‌گاه
به دركوفتن‌ات پاسخي نمي‌آيد
كوتاه است در
پس آن به كه فروتن باشي
آئينه‌ئي نيك‌پرداخته تواني بود
آن‌جا
تا آراسته‌گي را
پيش از درآمدن
در خود نظري كني
هرچند كه غلغله‌ي ِ آن سوي ِ در زاده‌ي ِ توهم ِ توست نه انبوهي‌ي ِ
مهمانان
كه آن‌جا
تو را
كسي به انتظار نيست
كه آن‌جا
جنبش شايد
اما جُمَنده‌ئي در كار نيست
نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان ِ كافورينه به كف
نه عفريتان ِ آتشين‌گاوسر به مشت
نه شيطان ِ بُهتان‌خورده با كلاه ِ بوقي‌ي ِ منگوله‌دارش
نه ملغمه‌ي ِ بي‌قانون ِ مطلق‌هاي ِ مُتنافي. ــ
تنها تو
آن‌جا موجوديت ِ مطلقي موجوديت ِ محض
چرا كه در غياب ِ خود ادامه مي‌يابي و غياب‌ات
حضور ِ قاطع ِ اعجاز است
گذارت از آستانه‌ي ِ ناگزير
فروچكيدن ِ قطره‌ي ِ قطراني‌ست در نامتناهي‌ي ِ ظلمات
ــ دريغا
اي‌كاش اي‌كاش
قضاوتي قضاوتي قضاوتي
دركار دركار دركار
مي‌بود!» ــ
شايد اگرت توان ِ شنفتن بود
پژواك ِ آواز ِ فروچكيدن ِ خود را در تالار ِ خاموش ِ كهكشان‌هاي ِ
بي‌خورشيدــ
چون هُرَّست ِ آوار ِ دريغ
مي‌شنيدي


ــ كاش‌كي كاش‌كي
داوري داوري داوري
دركار دركار دركار دركار
اما داوري آن سوي ِ در نشسته است، بي‌رداي ِ شوم ِ قاضيان
ذات‌اش درايت و انصاف
هياءت‌اش زمان. ــ
و خاطره‌ات تا جاودان ِ جاويدان در گذرگاه ِ ادوار داوري خواهد شد
×
بدرود
بدرود! (چنين گويد بامداد ِ شاعر
رقصان مي‌گذرم از آستانه‌ي ِ اجبار
شادمانه و شاكر
از بيرون به درون آمدم
از منظر
به نظّاره به ناظر. ــ
نه به هياءت ِ گياهي نه به هياءت ِ پروانه‌ئي نه به هياءت ِ سنگي نه به هياءت ِ
بركه‌ئي، ــ
من به هياءت ِ «ما» زاده شدم
به هياءت ِ پُرشكوه ِ انسان
تا در بهار ِ گياه به تماشاي ِ رنگين‌كمان ِ پروانه بنشينم
غرور ِ كوه را دريابم و هيبت ِ دريا را بشنوم
تا شريطه‌ي ِ خود را بشناسم و جهان را به قدر ِ همت و فرصت ِ
خويش معنا دهم
كه كارستاني ازاين‌دست
از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آب‌شار
بيرون است


انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود

توان ِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توان ِ شنفتن
توان ِ ديدن و گفتن
توان ِ اندُه‌گين و شادمان‌شدن
توان ِ خنديدن به وسعت ِ دل، توان ِ گريستن از سُويداي ِ جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُكوه‌ناك ِ فروتني
توان ِ جليل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غم‌ناك ِ تحمل ِ تنهائي
تنهائي
تنهائي
تنهائي‌ي ِ عريان
انسان
دشواري‌ي ِ وظيفه است
دستان ِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربركشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدر ِ كامل و هر پَگاه ِ ديگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسان ِ ديگر را
رخصت ِ زيستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتيم
و منظر ِ جهان را
تنها
از رخنه‌ي ِ تنگ‌چشمي‌ي ِ حصار ِ شرارت ديديم
و
اكنون
آنك دَر ِ كوتاه ِ بي‌كوبه در برابر و
آنك اشارت ِ دربان ِ منتظر! ــ
دالان ِ تنگي را كه درنوشته‌ام
به وداع
فراپُشت مي‌نگرم

فرصت كوتاه بود و سفر جان‌كاه بود
اما يگانه بود و هيچ كم نداشت
به جان منت پذيرم و حق گزارم
چنين گفت بامداد ِ خسته.)

احمد شاملو

این هم کلیپش که خودم ساختم. فقط لودینگ نداره و سرعتش زیاده.

   + مهران ; ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

گذشته ها...

انگار همین چند روز پیش بود که من شروع کرده بودم به کلیپ سازی.از اون روزا پنج سال گذشته.اون زمان تو بلاگزپات مینوشتم. یادش بخیر...(بر نگردند اون روزا)
این اولین کلیپم بود
طفلی این شیوا هی میگه عاشق نشین خطرناکه .اینم از خطرات عاشق شدن .
روی هر کدوم از لینکها کلیک راست کنین و بعد...Save target as رو بزنین.

   + مهران ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

بز واره

در دی ماه بود که گفتم دختر درونم چهار ساله شده. پدر سوخته این روزها با سن سال کمش اداره تمام امور را  در دست گرفته حکمرانی میکند. موهای لخت بلندی دارد. وقتی حرفش را نمیخرم می گذارد تا موهایش را باد تازیانه بزند. وقتی موهایش را باد میدهد شبیه ژولی در فیلم بلو کیشلوفسکی معصوم میشود. من هم کم می آورم و مثل یک بز حرفش را گوش میکنم.بز خوب است. ابهت هم دارد.همین چهارشنبه در راه شمال دوتا بز دیدم که ریشهای بلندی داشتند و جلوی یک گله بزرگ راه می رفتند. نمیدانید پیش آهنگی چه عظمتی دارد. من یاد عمو جغد شاخدار افتادم که مرد پر تجربه ای بود.

این بز چقدر کشسان است.گاهی گله را به جلو می راند و گاهی مردی را به عقب.

   + مهران ; ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

جستجو

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود
که یک روز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگهای تازه که در شهوت نسیم نفس می زدند
انگار آن شعله بنفش که در ذهن پاک  پنجره ها می سوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود
***

شعر از فروغ فرخزاد

   + مهران ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

زير درخت گل غزل ميخوندم

به یاد گذشته ها  به اتفاق دوستان ناباب خود یک گوشه دنیا را به آتش کشاندیم تا گوشهء دل خودمان باز شود.
پس نوشت:
۱- غیر از  ابرزنبوری که فرستاده شده بود تا منو به اون دنیا ببره .شمال دو روزه خوبی بود .
۲- اعتراف میکنم وقتی فهمیدم اونی که رو دستم نشسته شاپرک نیست و زنبوره جیغهام واقعی شد. اما نفهمیدم چرا همتون از من فرار میکردین !!؟
۳- برای شما که تا شیراز باید برونین دلم میسوزه.
۴- حالا نمی شد سد  رو تو تهران بسازند که بیشتر باهم باشیم؟

   + مهران ; ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

گاو در كلاس هنر

پیش نوشت بی ربط:
کم کم وقتش رسیده سرمو از زیر برفا بکنم بیرون. شاید به نظر شما تصمیم جدیدم هیچ ربطی به لینکهای کنارپنجره نداشته باشه .اما من میخوام از اونجا شروع کنم. اگر اومدین دیدین جای اسم شما یکی دیگه نشسته بهم چی میگین؟جاه طلب هوس باز؟هوووووم؟

هواي خوب
مثل
زن خوب است
هميشه نيست
زماني كه هم است
ديرپا نيست.
مرد اما
پايدار تر است.
اگر بد باشد
مي تواند مدت ها بد بماند
و اگر خوب باشد
به اين زودي بد نمي شود.

اما زن عوض مي شود
با
بچه
سن
رژيم
سكس
حرف
ماه
بود و نبود آفتاب
وقت خوش.
زن را بايد پرستاري كرد
با عشق.
حال آن كه مرد
مي تواند نيرومند تر شود
اگر به او نفرت بورزند.

چارلز بوكووسكي، برگردان احمد پوری از وبلاگ شمس لنگرودی

   + مهران ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

استکان شکسته

حياط شمالیِ گيلاس و گفت و گو
صندلی‌های ساکتِ منتظر
سايه‌روشنِ ايوان‌ها، ميزها، پرده‌ها
صدای شُستنِ استکان
رنگِ بلورِ آب، خوابِ گلاب، طعمِ شِکَر،
شربتِ غليظِ ليموی گَس
برجسته‌های مساوی، ماه، پيراهنِ عروس، آينه، آسمان
حرف و هوای زن، حوصله، زندگی ...
بوی برنج، دَم‌دَمای پسين
احتمالِ باد، باديه، باديه‌های دور:
و حوض‌خانه‌ی کاشيکارِ خزه‌پوش
که پُر از عکسِ بی‌قرارِ ماه و ميهمان و گفت و گوست.

من واژه‌های ولگردِ بی‌خيالِ خودم را می‌خواهم
لطفا جمعه‌ی عجيبِ همان هفته‌های بی‌مشق و گريه را
به من برگردانيد!

(سید علی صالحی)

   + مهران ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

Those were the days my friend

Once upon a time there was a tavern
Where we used to raise a glass or two
Remember how we laughed away the hours
Think of all the great things we would do

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
For we were young and sure to have our way.
La la la la...

Then the busy years went rushing by us
We lost our starry notions on the way
If by chance I'd see you in the tavern
We'd smile at one another and we'd say

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
Those were the days, oh yes, those were the days
La la la la...

Just tonight I stood before the tavern
Nothing seemed the way it used to be
In the glass I saw a strange reflection
Was that lonely woman really me

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
Those were the days, oh yes, those were the days
La la la la...

Through the door there came familiar laughter
I saw your face and heard you call my name
Oh my friend we're older but no wiser
For in our hearts the dreams are still the same

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
Those were the days, oh yes, those were the days
La la la la...

   + مهران ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

سوسيس۲

یکشنبه صبح
ساده ترین کار صبحانه نخوردنه
اما صورت زمخت و سیخ سیخی رو نمیشه کاریش نکرد
به صورتم اسپری خمیر ریش می مالم
زیر چشمام از بی خوابی دیشب در فضای آلوده از بوی مدفوع سگ پف کرده
وقتی صورتم پر از کف ریش میشه احساس میکنم یک پیرمرد شدم
تیغ  Mach tree رو زیر آب سرد میگیرم و بعد قییییژژژژژ ,
کار لذت بخشیه , سعی می کنم خیلی مرتب کارمو انجام بدم
تراشیدن ریش روی چونه خیلی سخته
اما مثل همیشه خوب از عهدش بر میام فقط کافیه کمی با حوصله کار کنی
صورتم صاف و صیقلی شده , مثل پوست صورت یک پسربچه که سگا رو دوست نداره
یکشنبه کمی از صبح گذشته
همه چیز مرتبه
موها , لباس , صورت و جورابها
به محض اینکه در رو باز می کنم چیزی سریع از بین پاهام رد میشه و میاد توی خونه
برمیگردم و نگاه می کنم
سگ پشت سرم , وسط اتاق ایستاده و دم تکون میده.

یکشنبه ظهر
فروشنده سگ سفید رو به نصف قیمت پس گرفت
سگ هم برای اون دم تکون داد
فروشنده هم موقع خداحاظی برای من دست تکون داد
امروز فهمیدم این یک اصله که چیزی رو که می خوای بخری از چیزی رو که می خوای پس بدی با ارزش تره و این امر در همه موارد زندگی(حتی عاشقانه ها)صادقه

یکشنبه شب
- چی میل دارین ؟
به لیست غذاها نگاه می کنم
ساندویچ سوسیس بلغاری با پنیر پیتزا
ساندویچ سوسیس کوکتل با خلال سیب زمینی
ساندویچ سوسیس هات داگ با سس تند
با خوندن داگ یاد سگ می افتم و اشتهام کور میشه
هات داگ , سگ داغ , اووووع

برگشتم خونه. روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم
صدای خنده های زنانه توی گوشامو پر کرده
احساس می کنم تو کنارم دراز کشیدی
خودمو می کشم کنار تخت , هی کنار تر , هی کنار تر ,
تالاپ , از تخت می افتم پایین
یک لحظه تصور کردم که چیزی شکل همون سگ سفید گوشه تخت مچاله شده
وحشت کردم
اول از ذهنم گذشت که تو می تونستی همخونه خوبی باشی
و بعد احساس کردم باید بالا بیارم
و آوردم
همه تنم درد میکنه


یکشنبه آخر شب
می خوام فیلم " بعضیا داغشو دوست دارن " رو ببینم
اول فکر کردم فیلم در مورد سوسیسه اما اینطور نبود
مولین مونرو اصلا شبیه سوسیس نبود
اما , چرا , راستش یه خورده شبیه هات داگ بود
هات داگ با سس فلفل قرمز
حالا می فهمم چرا این فیلم جزء انتخابهای...                                             

بگذریم گفتن هر حرفی هم صحیح نیست.

   + مهران ; ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

سوسيس ۱

صبحانه سوسیس درست کردم
کار ساده ایه , البته نه ساده تر از نخوردن صبحانه
روغن میریزم توی ماهیتابه و بعد سوسیسایی رو که از وسط نصف کردم و پشتشو با چاقو خط انداختم میندازم توی روغن
جیلیزویلیز صدا میده
به نظرم صدای دوست داشتنی ای میاد
در ماهیتابه رو میذارم و سفره رو میچینم
یه سفره سفید با چند تیکه نون برشته , یک بشقاب چینی سفید گلدار با لبه های مشجر
یه قاشق دسته بلند استیل که خوب شسته شده , و یک چنگال که با اینکه می دونم ازش استفاده نمی کنم حضورشو لازم میدونم
مثل حضور خیلی چیزای دیگه که لازم به نظر میاد
نمکدون کریستال و مهمتر ازون فلفلپاش دوست داشتنی , که به نظرم از نمک هم مهمتره
در ماهیتابه رو بر میدارم و سوسیسا رو پشت رو می کنم
برای درست کردن سوسیس باید وقت زیادی گذاشت , اونقدر که سوسیس ها خوب پخته بشه
سوسیس خوب پخته شد باد میکنه و بزرگ میشه , هر کدومش اندازه یک سیب زمینی کوچیک
کامپیوتر رو روشن می کنم
یک موزیک ملایم فرانسوی , همه چیز آماده است
سوسیسا رو دونه دونه با قاشق میذارم توی ظرف چینی , آب دهنمو قورت میدم
دیشب شام چیزی نخوردم و الان می تونم خوب از خودم پذیرایی کنم
ساعت از یازده گذشته
بعد از از خوردن چند لقمه این جمله معروف توی ذهنم تکرار میشه :
- سوسیس درست کردن خیلی لذت بخشه , ولی خوردنش در کل کار احمقانیه !
یک چایی پررنگ و داغ هورت می کشم و سفره رو با همه محتویاتش جمع می کنم.

شنبه بعد از ظهر
خیلی وقته دلم می خواد یک سگ بخرم
یک سگ تمیز , با موهای بلند سفید و چشمای نگران
به هر حال خونه ای که یک سگ توشه بهتر از خونه ای که یک سگ و هیچ چیز دیگه ای توش نیست
میرم توی یک مغزه شیک , یک سگ نظرمو جلب میکنه
زبون سرخ کوچیکش از دهنش افتاده بیرون و پاهاشم کوتاست
می دونم که سگ نجسه , ولی گاهی وقتا چیزای نجس رو هم میشه دوست داشت
- این چنده آقا ؟
فروشنده بلبل زبونی میکنه , انگار یادش رفته که فروشنده سگه نه پرنده
- اووه , چه انتخاب خوبی کردین آقای محترم , این سگ از نژاد اصل اسپانیولیه , اسمش پانیه , باهوشه و تنها کاری که بلد نیست انجام بده حرف زدنه ,
و ضمنا...
- چنده ؟
- آه , فهمیدم , قیمتش یک تومنه
- هزارتومن ؟
فروشنده اخماشو توی هم میکنه و بعد می خنده ,
یک ترکیب مسخره , با اون لپای آویزون و ابروهای پهن
- یک میلیون تومن
اولین چیزی که به ذهنم خطور میکنه اینه که دیگه از واژه سگ به عنوان فحش استفاده نکنم
گرچه هیچوقتم استفاده نکرده بودم

شنبه شب
سگ انگار با محیط خونه هنوز خو نگرفته
منم باهاش صمیمی نشدم
صداش می کنم
- هی سگ
نیگام می کنه و زبونش رو در میاره
انگار بهش توهین کردم
پاشو بلند میکنه و همون وسط اتاق میشاشه
روی صندلی خشکم میزنه
تا آخر کارش هیچ عکس العملی از خودم نمیتونم نشون بدم
انگار یک هفته معده شو پر نگه داشته بود تا این لحظه از راه برسه
احساس میکنم باید بالا بیارم
و میارم

شنبه نیمه شب
سگ روی مبل راحتی دراز کشیده و سرشو گذاشته روی دستاش
انگار هیچ اتفاق مهمی توی زندگیش اتفاق نیفتاده
دماغمو میگیرم
- ای نامرد
لبه های قالیچه رو می گیرم و همه شو با محتویات درونش جمع می کنم
- کثافت نجس
درک می کنم که چرا میگن سگ نجسه و توی ذهنم کنار صفت نجس واژه بی ادب و زبون نفهم رو هم اضافه می کنم
- بیا برو بیرون
سگ طوری نگاهم میکنه که انگار من دیوارم
از تصور اینکه کسی اون سگ رو توی بغلش بگیره و نوازشش کنه چندشم میشه
سوسیسای مونده از صبح رو پشت در میذارم و با بشکن توجه سگ رو به اونا جلب می کنم
سگ دم جنبان از روی مبل می پره و به سمت سوسیسا میاد
تا پاشو از در بیرون میذاره در رو با شدت می بندم و با دماغ بسته نفس عمیق می کشم
به این نتیجه می رسم که:

 نمی تونم با کسی زندگی کنم و به کسی محبت کنم که به همه زندگیم میشاشه !حتی اگه یک آدم باشه.همونجوری که تو  داشتی می ...

   + مهران ; ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

کلیپ

میخواستم یک کلیپ بذارم اینجا دیدم به درد سر درایور فلش نصب کردنش نمی ارزه.

واسه همین گذاشتمش اینجا

کلیک راست روی لینک و بعد... save target as. باید یا با فلش پلیر و یا با اینترنت اکسپلورر بازش کنین.

   + مهران ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

مردی که دلش درد می کند

پیش نوشت:چگونه ناتمامي قلبم بزرگ شد و هيچ نيمه اي اين نيمه را تمام نكرد!
چگونه تاب مي آورم اين همه روياي تویی كه نمي رسد؟

*
مردی هست که با هيچ کس درد دل نمی کند، ولی همه می دانند که دلش درد می کند.
مردی هست که برعکس است. با دوستانش غريبگی می کند و در غريبه ها به دنبال دوستانش می گردد. از نزديکانش دور است و با هر کسی که دور است نزديک می شود.به هر چيزی که در دسترس باشد دست نمی زند و فقط چيزی را می خواهد که دستش به آن نمی رسد.مردی هست که برای بهتر شناختن خودش هر کاری را تجربه می کند، و بعد از هر تجربهء جديد خودش را کمتر و کمتر می شناسد. مردی هست که می خواهد از خودش فرار کند، ولی در خودش گم شده است و راه فراری نمی بيند.

مردی هست که در هشياری می خوابد و در مستی بهتر می انديشد.مردی هست که صبحها هيچ کاری نمی کند و شبها به زندگی ادامه می دهد.مردی هست که اينجا نشسته است و فکرش آنوسی دنیاهاست. مردی هست پر از آرزو که نا اميد شده است. مردی هست پر از زندگی که در انتظار مرگ نشسته است. مردی هست که خسته است، و هر روز بيشتر از ديروز ورزش می کند.
مردی هست که حالش از هر چه دور و بر خودش جمع کرده است به هم می خورد. مردی هست که تنهاست و حالش خوب است، و از اينکه در تنهايی حالش خوب است حالش به هم می خورد. مردی هست که عاشقِ عاشق شدن است، و از عشق چيزی نمی داند.
مردی هست که ديگر مرد نيست، چون می داند که مردانگی هم نسبی است، و او زنی در کنارش ندارد. مردی هست که دلش را به هر چه که دارد خوش کرده است و هيچ دلخوشی ندارد. مردی هست... مردی هست... مردی هست.

مردی هست که در من است و از من نيست. مردی هست که از من بدش می آيد و من هم از او، و ما هر دو يکی هستيم. مردی هست که با من می جنگد و از جنگ بدش می آيد. مردی هست که تسليم نمی شود، و مرا تسليم خودش کرده است. مردی هست که همين است که هست، و هيچ کس نمی داند او واقعا کي است و کجاست و چه می خواهد، ولی همه می دانند که او دلش درد می کند.

   + مهران ; ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

تشنه‌تر باید باشی...

در میزنم
در رو باز میکنی
میام تو
بیرون بارون میومد
بارونی تنمه
بارونی درازم خیسه ٬ روش قطره‌های آب میلغزن و میریزن پایین.
منتظر بودی نه؟
میشنوی صدای رعد و برق رو ؟
ترسناکه
برقا رفته؟
طوفان که میشه برقا هم میره .
چراغا خاموشه ٬ پس یعنی طوفان شده.
در رو پشت سرم میبندی٬ شایدم خودم ببندم
بر میگردم همون کنار در زل میزنم بهت
میام نزدیک
اونقدر نزدیک که نوک سینه‌هات مماس به لباسم باشه
نگات میکنم و نگاهمم سرده
دستات رو میاری بالا و بارونی رو آروم از تنم در میاری.
میترسی به چشمام نگاه کنی نه؟ داری به بارونی نگاه میکنی ٬ یا به زمین یا به خیسی قطره‌هایی که از بارونی میریزه.
دستات رو میاری پشت من تا آستیناش رو در بیاری.
مجبور میشی بیای نزدیک تر.
بارونی در اومده الان
من ؟
مچ دستات رو یه هو میگیرم تو دستام
فشار میدم
بارونی رو ول میکنی ٬ میفته رو زمین
دستات رو میارم جلو سینه‌م
تو به دستات نگاه میکین ٬ من به تو
دستات رو میبرم پشت کمرت ٬
میام نزدیک‌تر
میچسبونمت به دیوار
نفس میکشی
صدای نفسات میاد
سرم رو میارم جلوی صورتت
آروم لیز میدمش کنار صورتت ٬ طوری که کنار صورتامون نزدیک هم باشه
که گرمی صورت همو حس کنیم
ولی روش نمیذارم.
ترسیدی ...
دهنم رو میارم بالای استخون شونه‌ت
یه کوچولو فشارت میدم دوباره که بچسبی به دیوار
که نفس بکشی
که حس کنی
همین.
حس کنی فشار دستم رو رو بدنت
گرمی پوست صورتم رو
سردی نگاهم رو
ترس تو چشامون رو
لذت ترسیدنش رو حس کنی
فشار انگشتا رو حس کنی
کمرت قلقلک میاد
چسبیدی به دیوار
هیچ راه فراری جز من نداری ...
آروم صورتت رو میاری جلو
مقاومت نمیکنی
یه لحظه چشماتو میبندی
صورتت رو میاری جلو
میخوای لبات رو آروم بذاری رو لبای من
من سرم رو میبرم عقب
چشمات رو باز میکنی
تشنه‌ای
تشنه‌تر باید باشی
با چشمای باز میای جلو
دستت رو پشت سرم فشار میدم
میکشمت عقب
با یه دست میگیرم هر دو دستت رو
با یه دست موهات رو چنگ میزنم
پشت موهات رو
میکشم موهات رو پایین
گردنت خم میشه
سرت میاد بالا
حالا دیگه داری تو چشمای من نگاه میکنی
میخوای بیای جلو
ولی موهات دست منه
میخوای بیای جلوی جلو
با چشمای باز
میخوای بیای جلو
لبای منو گاز بگیری
بچرخونی
ول نکنی
زیر گردنه رو میخوای بمکی
میخوای دستتو از تو دستام بکشی بیرون
سعی میکنی
ولی نمیتونی
وحشی میشی
وحشی و تشنه
دستتو در میاری
یکیشو هنوز گرفتم
میپیچونم
دردت میگیره
دستت که آزاده رو میاری پشت گردنم
فشارش میدی
چنگش میزنی
سرتو میاری جلو
ولی من دستاتو میکشم عقب
میام دوباره جلو
من نمیذارم
تو میخوای
من نمیذارم ....
دستات رو ول میکنم
دستاتو میبری پشت سر و گردن من
دستام رو از لای لباست میبرم تو
میذارم پشتت ٬ بغلت میکنم
میچسبونمت به خودم
فشارت میدم ٬ تو هم حالا میتونی برسی به چیزی که میخوای
چشمامون رو هم میبندیم
محکم
میبوسیم
با لبات ٬ با دندونات ...
لبا رو ٬ گردنم رو ...
هی ٬ و هی ٬ و هی ...
سیر نمیشی ...
میگذره
آروم تر میشی
دستات رو میاری پشتم
همون‌طوری نگام می‌کنی
خودت رو میچسبونی به من
میای تو بغلم
سرت رو میذاری رو سینه‌م
گریه‌ت میگیره
دستم رو میذارم پشت سرت
لای موهات
فشارت میدم ٬ آروم
تنگ بغلت میکنم
نازت میکنم
چشمات رو بوس میکنم
بغل منی
امنه :)
بغلم میمونی
نازت میکنم
پیشونیت رو میبوسم
اشکت آروم سر میخوره رو صورتت و میاد رو چونه‌ت
با نوک انگشت جمعش میکنم
نگات میکنم
آروم
میخندی ٬
آروم.
میشونمت زمین.
میگیرمت بغلم.
با پشت انگشتام میکشم به صورتت و گونه‌هات
چشمات رو بوس میکنم
بو میکنمت
آروم میشی
میگیرمت بغلم
میبرمت تو اتاق
میذارمت روی تخت
لباست رو آروم در میارم
خسته‌ای
باد خنک میاد رو پوستت
خوبه
دوسش داری
لبخند میزنی
چشمات رو میبندی
یه ملافه‌ی سفید نرم میکشم روت
با دستم چشمات رو دوباره میبندم خدم
روی پیشونی و بالای لبت رو بوس میکنم
یه بوس نرم و آروم و کوچیک
حالا میخوابی
منم میرم کنار دیوار پایین تخت میشینم
نگات میکنم
نگات میکنم
نگات میکنم
دیگه تو رو نگاه نمیکنم
یه جای دور رو نگاه میکنم
پشت سرم رو تکیه میدم به دیوار
چشمام رو میبندم
میخوابم.

   + مهران ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

مرورم کن خط به خط از نو...

نشستی وقت گذاشتی آرشیومو خوندی. دنبال چی بودی نمیدونم.!
ولی بدون من هم بخشي از افسانه ام .همان افسانه اي كه دوست داريم بشنويمش.دوست دارند مرا هم بشنوند.اما قصه مرا .همانقدر كه افسانه خياليست قصه من هم افسانه است .كاش كسي مي خواست خودم را بشنود .
نه ! اي كاش بي اي كاش . نمي خواهم شكوه كنم . هر كجا هستم باشم . آسمان مال من است . حتي اگر يك روح سبز هم نباشد كه بخواهد من را بشنود من مي مانم ، مي خوانم ، مي چرخم ، مي رقصم ، مي گريم ... من اسم این کار را  میگذارم زندگی. اما تو بگو دیوانگی...

   + مهران ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

...آب بايد داد

ساده است ستايش گلی
چيدنش و از ياد بردن
که گلدان را آب بايد داد...

   + مهران ; ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

غزل خداحافظی

یکمی اشک و گلایه

لای دستمال پیچیدم

وقتی دل تنگ تو شد

غم تو  توشه راهمه

دانلود آهنگ

(جهت دانلود کلیک راست و بعد save target as...)

   + مهران ; ٥:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

فال حافظ

نَقلِ به مضمون است، من نمی‌دانم!
دختری که از راهِ گُلِ سرخ آمده بود،
می‌گفت: - فالی بگيريد، هر چه حضرتِ حافظ گفت،
همان اتفاق ... پيش خواهد آمد.
ما هم رفتيم و سَرِ کتاب گشوديم،
همين طوری هر ترانه که قسمت است:

"ديدم به خوابِ خوش
که به دستم پياله بود
تعبير رفت وُ
کار به دولت حواله بود!"

جهان، واژه‌ی دُرُشتی‌ست
سنگين است، صبوری می‌خواهد،
اما همين جهان
به خاطرِ من باز
رو به روشنايی ... آغوش خواهد گشود
ما به اقليمی آسوده خواهيم رفت
و روياهای خويش را از خوابِ‌ ناممکنِ گريه باز خواهيم گرفت.

   + مهران ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

thank

 Thank God it Friday

این هم دانلود موزیک

نیاز هست که بگم روش کلیک راست کنین و بعد... save target as؟

   + مهران ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

آرزو

روياهاي مردی سي‌ساله را مي‌نويسم
كه روزها پيراهن گشاد تنهايي‌اش را مي‌پوشد
و مي‌رقصد
با ترانه‌اي كه خود سروده است.
و شب‌ها كوك مي‌زند سوراخ‌هاي ستاره را
روي دامن شب
تا مگر
رفو شود
شكاف عميقي كه بين او و روياهاي همين ده سال پيش
افتاده است.
در تمام سال‌هايي كه احساس نوزده سالگي با من بود،
هميشه كسي در گوشم مي‌گفت: راه را درست آمده‌اي.
اما
امروز كه فالگير از كف دستم به گريه افتاد
و خواب‌هاي كودكي به چشم غريبه نگاهم كردند
دانستم
كه قرار من با عشق چيز ديگري بود.
اين‌همه راه را نيامده‌ام كه بگويم چه سخت گذشته
است بر مردی
كه بعد از نوزده سالگي
تركش كرده است عشق
مثل تو
كه ترك كرده‌اي مرا.
آمده‌ام روياهاي سي ‌ساله كودكي را بنويسم
كه هر شب زني را به خواب مي‌بيند
كه مي‌رقصد با ترانه‌هاش
تاب مي‌خورد بر بال ماه
و هر ستاره
فانوس دريايي عشقي است كه در حوالي او لنگر
انداخته است.

   + مهران ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()