وبلاگ دست دوم

وقتش رسیده از تو جدا شم...

وقتش رسیده

اهل صفا شم

مث تو باشم

سر به هوا شم

   + مهران ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

هجرت

اين روزها با يه نفر شديدا گلاويز هستم .يكي كه خيلي بهم نزديكه .نزديكتر از رگ گردنم. مدتها با هم همنشين بوديم.نمي دونم چطوري معرفيش كنم .يكي از من هاي خودمه .يك مني كه خيلي باهاش مشكل دارم . منو ياد حماقت هام مي ندازه .منو ياد ترسيدن هام مي ندازه .منو ياد خودخواهي هاي پست و حقيرم مي ندازه . منو ياد روزهاي خاكستريم مي ندازه . منو ياد يه الاغ عزيز مي ندازه .
اون من رو ديگه نمي تونم تحمل كنم .اون ديگه تاريخ مصرفش گذشته .يك من مرده در كالبد يك آدم زنده ! ديگه حتي لش اون رو هم نمي تونم تحمل كنم .مي خوام همين جا به خاك بسپارمش.همين جا.تا وقتي اون رو از وجودم جدا نكردم ،يه قدم جلوتر نمي رم.
آره ،يه سري چيزها هست كه من نمي تونم تغيير بدم .انقدر زياده كه نمي دونم از كدومشون بگم.ولي بعضي چيزها هستند كه مي شه تغييرشون داد .مهمترينش هم خود آدمه .يه گِل وجودي رو دادن تو دستم و من مي تونم طرحها و شكلهاي مختلفي باهاش درست كنم .خلق كنم .با دستهاي خودم .نمي دونم كي بهم ياد داده مدام از اسارت هاي خودم بنالم .از دنياي نتونستن هام .اونقدر زياد كه حتي نتونم از آزادي هاي خودم استفاده كنم. خوبه كه گستره آزادي من به اين اندازه بزرگ هست .پس همين يه قطعه خاك آزادي رو نبايد از خودم دريغ كنم.بايد خراب كنم و بسازم.شايد مرهمي بشه واسه همه نتونستن هام.
مي گند "گذشته ها گذشته ،ديگه بهش فكر نكن." نه ،نه ،قبولش ندارم .مي شه گفت نبايد حسرت گذشته ها رو خورد ،ولي نمي شه گفت بهش فكر نكن. حداقل از اين نظر كه تمام گذشته رو خودت مرتكب شدي.بايد به گذشته فكر كنم .نه واسه سوگواري لحظاتي كه خودم را تو افكار و باورهاي غلطم زندوني كردم ،بلكه واسه اين كه ردپاي اون افكار و باورها رو تو وجودم پيدا كنم .آره، بين دقائق مستمر زندگي كه مثل يه رود جاريه ، لحظاتي لازمه واسه توقف كردن ، اگه شد يه خورده از سطح اين رود جاري ارتفاع گرفتن و اگه نشد، به كنار بستر رود رفتن و نگاه كردن .نگاه كردن به خود .به جايي كه الان توش هستيم .به مسيري كه ازش اومديم و به مسيري كه مي خوايم بريم. و اين لحظات خودنگري لحظات باارزشي هستند(احتمالا واسه بيشتر آدمها)
بين دقايق زندگي لحظاتي لازمه واسه مردن و اين هم مي تونه با ارزش باشه(احتمالا براي من)
مي دونم كه تحمل كردن يه آدم ايستا واسه يه ناظر بيروني سخته .خودم هم دلم نمي خواد يه پنجره از لحظات سكون خودم به بيرون وا كنم .پس بهتره تو اين مدت پنجره رو ببندم ،نه واسه هميشه ،تا زماني ديگر ،تا تولدي دوباره ،تا "وقتي بهار با آسمان پشت پنجره همخوابه مي شود"،تا وقتي آسمان به نداي كوير تشنه پاسخ مي گويد. تا آن لحظات پر از جاري شدن .
تا آن لحظات پر از روييدن .
و تو اي مخاطب آشنا وقتي پنجره را مي گشايي ،
بجاي آن درخت پير و فرسوده ،
درخت نوپايي را ببيني .كه شاخهاي هرز شده اش را بريده است.
از "كوير باورش" هجرت كرده است و تنش را به نوازش آفتاب حقيقت سپرده است

   + مهران ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

ارديبهشت

از long long time نویسی خسته شدم. یعنی وقتشو ندارم.

این روزهای آخر اردیبهشت کنار تموم پر کاریها و کم وقتی ها هرچیز دلچسبی نداشته باشه چای و بیسکویت عصرونه و رعد و برق شبانه دلچسبی داره.
کاش همچنان ادامه داشته باشه.

این آهنگ هم حس و حال خودش رو داره بشنوین.اگر هم نمیتونین بشنوین یا شنیدین و خواستین سیو کنینش روی اسم آهنگ کلیک کنین و بعد save target as ...رو بزنین

جستجو - مریم جلالی

   + مهران ; ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

راز آسمونه...

به بهانه روز جهانی مادر تقدیم به همه مادران

با کمک اندیشه ها
نامه نوشتم به خدا
پرسیده بودم که چرا
نازک دل آفرید مرا؟
خدا با ناله نسیم
یک شب جوابمو رسوند
وجود زن اگر نبود
کارش نیمه تموم می موند

این آهنگ یکی از قشنگترین ترانه هایه که شنیدم.جهت گرفتنش روی نوشته کلیک راست کنید و بعد... save target as را بزنید.

   + مهران ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

شراره ای مرا به کام می کشد

زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
یا نگاه گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با یک لبخند بی معنی میگوید صبح بخیر.

امروز شنبه به خودم مرخصی دادم.وقتی بیدار شدم حدود ۱۲ بود. زندگی رو تعطیل کردم. نه کار نه درس و نه تعهدی.
زندگی شاید آن لحظه مصلوبی است که نگاه من در نیمه چشمان تو خود را ویران می سازد.
اگر این شعر درست باشه باید بگم دیروز کاملن زندگی تعطیل بود.
دیروز از اون روزهائی بود که کاش تو هم توش بود.
دیشب تونستم با یک خانوم تصفیه حساب کنم.اونم چه تصفیه حسابی.بر میگشت به گذشته.یک هفته بهش وقت دادم که بتونه گندی رو که چند ماه پیش زده بود رو برطرف کنه.البته میدونم هیچ کاری نمیشه کرد .فقط دلم میخواست بره اعتراف کنه.چون من دیگه برگشت پذیر نیستم.
هیچ هم دلم براش نسوخت.برای این که آدم نبود.برای این که هیچی نمی فهمید.منم سعی کردم بی رحم ترین دقایق زندگیم رو به رخش بکشم.گریه هم میکرد واسه من. می گفت وقتی اون کارها رو کردم خودم  
بعدش عذاب وجدان گرفتم.من اینو بهش نگفتم. اون مقصر صد در صد نبود.منم مقصر بودم.  

یک نفر دیگه هم مقصر بود.اما عامل اصلی خودش بود
بیخیال.پرواز را به خاطر بسپار.پرنده مردنی است.    

امروز عصر برادر زادم که سه سال و نیم بیشتر سن نداره اومد خونمون. اول کلی تحویلم گرفت و تاج گذاشت رو سرم و پرید تو بقلم.بعدشم رفت نشست رو صندلی کامپیوتر و گفت عمو برام جام و جری(همون تام و جری معروف) بذار.منم برای این که تو ذوقش نزنم جام و جری گذاشتم براش.مامانش هر چی گفت این CD رو بده ببرم گفتم نه جونم .اینو بدم بهش دیگه تحویلم نمیگیره و تو بقلم نمیاد.
اینجوریهاست دیگه.راهشو  پیدا کردم.
راستی من چه سر سبزم و زیبا امروز.یییییییییییییییهو چم شد آدم شدم؟ها؟برم خودمو اسکن کنم ببینم اون عامل تغییر رو پیدا میکنم آیا

 

   + مهران ; ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

دلتنگ

مثل یه پسر بچه‌ی هفت ساله که روز اول مهر میره گوشه‌ی حیاط مدرسه میشینه کنار دروازه و بغض گلوش رو فشار میده چون دلش واسه بابا و مامانش تنگ شده ...روح بابا شاد.

منم یک جوری ام.جمعه خیلی لعنتییه.دارم آهنگ فیلم خانه ای روی آب رو گوش میدم.یک زنه توش ناله میکنه.یکی اون زنه یکی هم نی.انگار با هم مسابقه دارند که کدومشون سوزناک تر ناله کنه.

این خیلی غمگین کننده‌ست
که تو آدمتو پیدا نکنی
که تو بری خیلی وقت بگردی و خیلی آدمارو ببینی
ولی هیچکدومشون مال تو نباشن،‌اونی که دندونه‌هاش تو دندونه‌های تو گیر کنه و رو همدیگه صافه صاف بشین نباشه، اونی که شیشه‌ی روحش با تو یکی بوده نباشه
این خیلی غمناکه که تو یه روزی اونقد خسته بشی که بری با یه آدمی که ادمه تو نیست زندگی کنی، حالا هرچقدرم که می‌خوای دوستش داشته باشی داشته باش،‌اصلا مهم نیست
این خیلی غمناکه که یه چیزی تو یه گوشه‌ی قلبت هر روز بهت بگه که این آدمه تو نیست
بگه که آدمه تو یه جای دیگه‌ای، تو یه گوشه‌ی کوچیک از دنیای به این بزرگی،‌منتظرت وایستاده
منتظرت واستاده؟ ؟؟
من کم کم دارم یه غول یخی میشم. یه غول سرد و ساکت و خنگ.

.... ياد شهرزاد قصه گو ميفتم و قصه های هزار و يک شب
مجبور بود قصه بگه
چون اگه قصه هاش تموم می شد٬
می مرد
می کشتنش
منم تا وقتی که می تونم رويا بسازم
زنده می مونم
اگه يه شب به جايی برسم که روياهام تموم بشن
می ميرم
حتمن می ميرم
با خودم همیشه حرف میزدم، چیز جدیدی نیست
حرفایی که میزنم البته جدیده خیلی وقتا
با خودم از جمعه خیلی بیشتر از قبل حرف می زنم
خیلی از حرفامو دوست ندارم، ناراحتم می کنه وقتی می شنومشون، مثلا وقتایی که میشینم یه چیزی از قبلنارو برای خودم تعریف می کنم و میگم «یادته؟» آخرش
یا مثلاً از حرفایی که اولش میگم «کاشکه»
دوست ندارم حرفی بزنم که ناراحت شم
که شاید خودمو گول بزنم، شایدم میخوام بگم خودم نیستم که دارم تعریف می کنم، یکی دیگه ست
ولی خوب بازم به هرحال میفهمم چی دارم میگم به خودم
بعد میشینم با خودم فک می کنم که کاشکی یه زبونی بلد بودم که خودم نمی فهمیدم
بعد میگم به خودم که نمیشه که، هر زبانی وقتی اختراع شده که مردم میخواستن با هم ارتباط داشته باشن، یعنی یه چیزیه که بقیه حرف همو بفهمن، اگه قرار بوده هیشکی نفهمدش که اصن درستش نمی کردن، یعنی که نمیشه
بعد میگم عیب نداره، دیگه با خودم خوب حرف نمی زنم
میشینم آدم میسازم، با آدمم حرف میزنم
ممکنه پسر باشه یا دختر با هر سن و قیافه ای
ولی یه کمی که میگذره همه شون میشم خودم
اون خودمی که تو می بینی نه
اون خودمی که دوستش دارم
اون خودمی که
لیزه
شفاف
خنک
عین ژله ی بیرنگ، مثلا ژله ی آب شاید که رنگ آب باشه، آب معدنی توی لیوان بلوری بیرنگ
هی
بعضی وقتا
میدونی
یکی بیاد سرمو محکم قایم کنه توی گودی پایین گردنش
موهامو به هم بریزه
خیلی
اونقد که فک نکنم
خل شدم
فکر کنم کوچولو شدم
مثل یه بچه که بعد دعوا میره بغل مادرش
هوومم
یکی یکی یکی یکی یکی یکی
بیاد نذاره...

   + مهران ; ۳:٥٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

امروز ادعاي پيغمبري کردم!

بچه که بودم هر وقت خواب ميديدم که دارم توي يه جاي کثيف جيش ميکنم صبح که از خواب پا ميشدم تختم خيس بود!
ديروز بعد از اينکه توي يه دسشوئی کثيف جيش کردم اومدم خونه و ديدم تختم خيسه!
امروز ادعاي پيغمبري کردم!

از من می پرسه قورمه سبزي دوست داري؟
بهش ميگم اينقدر که يه بار يچه که بودم از بالاي ميز ناهار خوريمون با مخ شيرجه زدم تو ديگي که مامانه گذاشته رو زمين که خنک شه...آخه من عاشق هرچي بشم دوست دارم با مخ شيرجه بزنم وسطش...بعد از اينکه مامانه تميزم کرد بلا فاصله رفتم بالاي همون ميز و دوباره پريدم تو ديگ...اما ايندفه با ته...آخه من اگر خيلي عاشق بشم فرق بين سرم رو با تهم رو  نميدونم!.بعد پرسید من نفهمیدم بالاخره دوست داری یانه.

   + مهران ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

حال همه ما خوب است!!!

پیش نوشت:

سلام!
حال همه ما خوب است.
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيال دور،
 كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند
با اين همه ،عمري اگر باقي بود طوري
از كنار زندگي مي گذرم
كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و
 نه اين دل نا ماندگار بي درمان!(سید علی صالحی)

واما  کمی سخنرانی معلمانه

بعضي راهها را اگر چه مقصدي نيست،دره اي و گندابي نيز نيست.رهروي اين راهها كه باشي در بهترين حالت رو به تركستاني،اما هميشه حداقلي از استغنا و عزت نفس در كوله بارت هست.تجريدي زيستن و انديشيدن و ديدن اينگونه است،دل خوش به دور بودن از ابتذال و حقارت،نگريستن به جهان از ارتفاع و اگر كمي بينا باشي آگاه كه:
گر چه دانم كه به جايي نبرد راه غريب
من به بوي سر آن زلف پريشان بروم

اما عيني ديدن و عملي زيستن و عملياتي انديشيدن هر چه باشد خوب يا بد،هدفمند يا سرگردان،ولي همسايگان نابكاري دارد و ناكس تر از همه شان ابتذال.
مرز يعني وسوسهء گذشتن، گذشتن يعني پيشامد بازنگشتن. بازنگشتن يعني از دست دادن ، بر جاي گذاشتن و اينچنين است كه بر سر هر مرز ،گامي سرشار آشفتگي و پريشاني معلق مي ماند. فاصلهء بين عملي زيستن و تجريدي بودن به مبهمي مرز ميان خيال و واقعيت است . اما مرزي هست و مرز نشينان ناگزير از گذار.
اي بسا تخم خيال كه به عمل بر آيد، لاجرم آنان كه در اين سوي مانده اند عقيم ماندگانند بي بذر خيال و آنان كه در آن سوي محصور ماندگان در چنبرهء تجرد نابارور خويشتن.
دو درد هست و يكي دلهره. درد تجريدي ماندن يعني همان داستان نحوي و كشتيبان
پس بگفت كل عمرت بر فناست
زانكه كشتي غرق اين گردابهاست

و درد تنها عملي زيستن يعني سر فرو بردن به گنداب ابتذال.
ولي دلهرهء رفتن و باز نگشتن كوله بار هميشگي مرز نشينان است .
 روانمان پريشان اين آشفتگي
سرايمان نابسامان اين آسيمگي.

آنچه گفتم قاعدتا نمي توان در زير يوغ ازدواج به دستش آورد .. ازدواج و عشقش تنها يك عادت تلخ است .. آن قدر كه به تلخي اين عادت خو مي گيريم .. گريزي نيست ... براي فرار از تنهايي بايد ازدواج كرد .. ازدواج تلخ ترين واقعيت زندگي ، بعد از مرگ است .. و شايد هر دوي اين تلخي ها يك وجه مشترك داشته باشند : اجباري نا گزير ...

   + مهران ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

رابطه...

مژگان بانو که یک پزشک است از دوستان بلاگر قدیمی است.
من بانو را به عنوان یک انسان مقتدر که توانسته بین احساسات و فکرش یک رابطه منطقی برقرار کند می شناسم.
بانو برای من کامنت گذاشتند که :تاکستان عاشقی ات برقرار باد.

خواستم از اینجا بگویم بانو جان  چندماهی است که تاکستان عاشقی را  به رسم کشاورزان دوران گذشته که مزارعشان را برای عاری کردن از آفت می سوزاندند با تمام دار و درخت و سبزیش آتش زدیم.آفت گرفته بود.

این نوشته هم از شاهکارهای بانوست

قاب عكس
اول كه يكه و تنها نبود، شد!
مردي كه خاطره هايش كبود شد
در پشت پنجره بر صندلي نشست
همراه باد كه باران سرود شد
سيگار و عكس زني روي ميز چاي
سرگرم زن كه جوان مي نمود شد
 آه - بي تو، نه!!خاطره هايم كبود...
آخر همان كه خودش گفته بود شد
زن گفته بود تو عاشق نمی شوی
حالا كجاست ببيند چه زود شد؟!
*من عكس آن زن قابم كه عاقبت
با آخرين نخ سيگار دود شد

توجه:دوستان علاقمند به تهیه‌ی مجموعه‌ غزل‌های مژگان بانو با نام «مثل آوازهای عاشق تو»، می‌توانند آن را در نوزدهمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران  از انتشارات «هزاره‌ی ققنوس» غرفه‌ی شماره‌ی ۶۸۹ سالن A شبستان مصلی تهیه نمایند.

   + مهران ; ۱:۳٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

خاطره

حوض را گفتیم کاشی کردند، سفارش کاشی را از اصفهان داده بودیم به وقت سفر سال پیش. دورتادور حوض کوزه سفالی پر تا پر گلدان شمعدانی، شمعدانی‌ها همه اژدر. پای پله‌ها به قاعده اطلسی کاشته‌اند و شاه‌پسند. از باغبان‌باشی قول گرفته‌ایم به ملاطفت آبیاری کند. برگ گل اطلسی‌ست دیگر، تاب عتاب ندارد.
پیچ امین‌الدوله آلاچیق را پر کرده است، نفس بهار است تا کمرکش تابستان. محبوبه‌ی شب هم همدم شب‌های بلند است، به هوشیاری مدهوش می‌کند. انگاری یکی از آن هزار و یک شب باشد و سرت بر زانوی شهرزاد قصه‌گو، حالا مٌلک و ملک و جوان‌بختی هم در کار نباشد، گو نباشد.
یک بوته‌ی گل سرخ هم کاشته‌ایم، به دست خودمان. به لرز و بی ترس. غنچه کرده است. امروز و فرداست که گل کند. حال خونین‌دلان.
عصر که بشود می‌آییم قدم می‌زنم. همه جا را وارسی می‌کنیم. حیاط شده است باغ عدن. فواره را باز می‌کنیم، دو تا صندلی لهستانی می‌گذاریم بر حوض کاشی فیروزه‌ای و می‌نشینیم به انتظار. آفتاب که از لب دیوار همسایه بپرد، همان دیواری که اول بهار آبشار طلایی از سرش شره می‌کند، دست می‌بریم طرف سنگ‌های مرمر ایوان. انگشت اشاره که بر تن سنگ بساییم، سرما می‌نشیند در جانمان. پیشانی‌ داغ را می‌چسبانیم روی سنگ‌ها و یادمان می‌آید که شما رفته‌ای.
بهار و تابستان هم توفیری در نبودن‌تان نمی‌کند.هیچ جای خالی اینجا نمانده است.

تو این فاصله ای که بلاگ دارم یعنی اوایل سال ۸۱ تا امروز دوستانی بودند که قلم و تفکر عالی داشتند.گاهی از نبودنشون افسوس میخورم.از سال ۸۲ سعی کردم هر متن و نوشته قشنگی که میخونم رو با مرجع و تاریخش نگه دارم.متن بالا یکی از این نوشته هاست اما چون اوایل کارم بوده و یکبار کل فایلهام از بین رفت و ریکاور کردم مرجعش رو نمیدونم .اما باید کار قندون از بچه های بلاگزپات باشه که دیگه الان مدتهاست نمینویسه.

یادشون بخیر و جاشون خالی.

   + مهران ; ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

کاشتنی

۱- هر مردی که تو را پس از من ببوسد
                          بر لبانت تاکستانی خواهد یافت 

                                        که من کاشتمش.....!

نزار قبانی.برگرفته از اینجا

۲- این روزها در خیابان که قدم میزنم هیچی هم که یادم نیاد، حتی خاطرات فصلها  خاطرات دهه شصتم زنده میشود.چه خفقانی بود آن دهه شصت و اوایل دهه هفتاد.جوانهای امروز کاشته های آن ایام اند.حاصلش را هم که داریم میبینیم.
آن همه مبلغان دینی و جلسات و همایش و کنفرانس و فرهنگسرا و آفتابه لگن همه بی خود بود!یعنی فقط باید با زور پلیس فرهنگ مورد نظر پیاده شود؟
پس این تعلیمات اسلام ناب محمدی (ص)کجا خودش را نشان میدهد؟
در کسبمان؟
در پوششمان؟
در برخوردهای اجتماعی؟
در حکومت داریمان؟
مشکل در اسلام نیست.
مشکل در باورهاست.
۳- وقتی دیوار تا ثریا کج می رود و مشکل هم از خشت اول نیست پس حتماٌ ثریا در جای خودش نبوده

   + مهران ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

روزانه

هفته ای که گذشت خیلی هفته پرکار و اکتیوی بود.یا خونه نبودم یا اگه بودم همش تنها بودم.وقت آزاد نداشتم اگر هم داشتم مشغول غذا درست کردن بودم که از بی غذائی نمیرم.اونقدر هم سرم شلوغ بود که فرصت نمیکردم دور و برم رو مرتب کنم.پرشین بلاگ هم شوخیش گرفته بود هی میگفت پسوردت اشتباست.بخاطر این نشد که سر موقع از تبریکهاتون تشکر کنم.
بجاش الان با یک هفته تاخیر میگم ممنونم تشکر.اما خوشحالم که روز تولدم مهمان خونه تو بودم.یک روز فراموش نشدنی بود.هیچوقت یادم نمیره
امروز فرصت شد تا به کارهای عقب افتاده هفته پیشم برسم.از صبح بیدار شدم خونه رو مرتب کردم.بخاری رو که از زمستون مونده بود و خاموش بود رو برداشتم گذاشتم تو کارتنش تو انباری.بعدشم شروع کردم به لباس شستن.فکر میکنم چهارساعتی مشغول بودم.حالا هم باید بشینم مثل یک آدم خوب اتو بکشم.در حین لباس شستن نهایت استفاده از وقت رو کردم و جارو برقی هم کشیدم.حتی کانکت هم شدم.الان دلم خواب میخواد فقط اما میدونین چیه؟من خیلی آدم بدبختی هستم چون از روزی که رفتم مدرسه وشروع کردم سر کلاس اول ابتدائی درس خوندن تا الان همش باید درس بخونم همش باید آماده باشم.چند ماهی هست که علاوه بر کتابهائی که درس میدم چندتا ماهنامه مرتبط با کامپیوتر میخرم و میخونم که بروز تر باشم.تا اون هفته هم که خودم امتحان داشتم.
تو این گیر و دار بی وقتی یادم اومده که من دوربینمو جا گذاشتم.اون هم با اون همه عکس و خاطره از اون روزایی که میخواستم واسه تنبیه خودم هیچوقت فراموششون نکنم و باهام باشند.این سایبرشات عزیز از هر توئی بی معرفت تر بود.نه تو قرعه کشیش برنده شدم نه خودش برام موند.حداقل یدونه عکس هم ازش رو کامپیوتر نگه نداشتم که بگم این عکسه برام اینقدر هزینه داشته.
با اون همکارای عزیز راه دور فکر میکنم الان دوربین غذای کوسه ها شده!نه اشتباه کردم کوسه ها هستند که شکار دوربین تو دست همکارا شدند.
در ضمن فرید جان اومدی تو وبلاگم یک نشونی از خودت بذار.اگه نخواستی این کار رو بکنی ایمیلم رو بردار و خودت رو به ایمیلم معرفی کن.کارت دارم ok؟
آدم وقتی خوش نمیتونه چیزی بنویسه.نمیدونم شاید من چهارسال فقط تمرین کرده بودم که تلخ بنویسم.با جمله هائی که بشه خوشحالی درونیم رو نشون بدم غریبه ام.این اصلن هم عجیب نیست.
عکس زیر هم ماهی های آکواریومم هستند که در حال شیطونی با دوربین خدابیامرزم شکار شدند.( میبینین که بالا سرشون یک مزاحم هم دارند.!!هرچی نباشه اینجا ایرانه).

   + مهران ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

لعنتی دوست داشتنی رو درستش کردم لعنت به این شعور پرشین بلاگ آفرین به استعداد هکری خودم این دومین بار بود که من پرشین رو سرکار گذاشتم البته پرشین چهار ساله که من رو سرکار گذاشته

   + مهران ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()