وبلاگ دست دوم

نوروز

آمد از ره فصل زیبای بهار

نوبهاران خنده زد بر سبزه زار

پیک نوروزی رسید از آسمان

از سفر آمد پرستو نغمه خان

باز شد چشم بنفشه بر بهار

زرد و نیلی در کنار چشمه سار

بخت اگر خواب است بیدارش کنید

عاشقانه باز دیدارش کنید

نوروز- هفت سین

   + مهران ; ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥
comment نظرات ()

خود نويس خودکار

پیش نوشت:

جوهر تازه برای خودنويس قديمی

. . .

خودنويسی را می شناسم که بزرگترين تفريحش در زندگی اين است که هر چه می نويسد را خودش بخواند. خودنويس، خودخوان شده است. فکر می کند خوشخط و خوانا می نويسد، و ساعتها به تماشای حرفهای خودش می نشيند. گاهی هم وقتی صفحه ای را سياه می کند گوشهء آن مي ايستد و چشمان رهگذران را نگاه می کند که چطور وقتی به صفحهء او می رسند يک لحظه روی حرفهايی که او نوشته است مکث می کنند و زير لب چيزی می گويند و می گذرند.

خودنويس خودپرست شده است، و هر روز با جوهر توجهی که از غريبه های رهگذر جلب می کند خودش را سيراب می کند و باز صفحات سفيد زندگی اش را سياه می کند.

 خودنويس اطرافيانِ زيادی دارد، ولی چون خودخواه شده است دوستی ندارد. خودنويس می تواند زندگی خوبی داشته باشد، ولی چون خودبين شده است خوشبختی را نمی بيند. به علاوه، خودنويس می داند که خوشبختی را خوب نمی خرند، ولی شرح بدبختیها را روی دست می برند؛ خودنويس خودآزار شده است. خودنويس فکر می کند ارزش زيادی برای خودش قائل است، ولی در آمدِخودفروشی از هر کاری بيشتر است.

خودنويس، خودفروشِ قهاری شده است؛ خودش را در نهايتِ غرور می فروشد. خودنويس زيرِ دستان دانشمندانِ زيادی بزرگ شده است، و می داند که هيچ دستِ دانايی او را در راهی که می رود همراهی نمی کند؛ خودنويس خودآموز شده است، برای او فقط يک سرمشق وجود دارد : خودش. خودنويس فکر می کند خود همه چيز است و همهء اينها را خودش می داند. خودنويس فقط يک چيز را نمی داند؛ او نمی داند که بدون دست او هيچ چيزی ندارد.

خودنويس خودکار نيست؛ و او اين را نمی داند.

پ. ن :

۱- وسوسه بستن نه از کسادی تجارت که از کسلی تاجراست!

۲- این مغازه بعلت تغییر دکوراسیون روحی و وجود نيرو و انرژی بسيار نويسنده.تا اطلاع ثانوی تعطیل است....

۳- با توجه به بند دوم پی نوشت امکان دارد اين مغازه جنس ناجور عرضه کند.

   + مهران ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥
comment نظرات ()

بس کن حرف نزن

پيش نوشت:

بعضی مشکلات هیچوقت حل نمیشند مثل :

SECTION1

سال پیش و سال قبل ترش برای من سال پر مشغله ای بود.وقتی برای خودم باقی نمی موند.یا داشتم درس می خوندم یا درس می دادم یا تمرین می کردم .ما بقی وقتم هم کلن در اختیار کسی دیگه بودم. فرصت گوش دادن به موسیقی و آهنگ هم نداشتم. در صورتی که کسانی مثل این خانمه که چند سالی هست تو دنیای بلاگر ها با هم آشنا هستیم من رو از روی آهنگهایی که انتخاب می کردم و تو وبلاگ می گذاشتم می شناخت.

این آهنگی که الان داره تو وبلاگ میخونه فکر میکنم برای سال پیش آرش بوده. در نگاه اول شعر و آهنگ چیزی نیست که چنگی به دل بزنه یا پیام خاص داشته باشه. شروع خوبی هم نداره. اصولن ما ایرانیها از این نوع شعر ها و جملات برای مکالمه استفاده نمیکنیم. من حتی تو بدترین شرایط روحی به کسی نمیکم سرویس کردی اعصاب منو. اما چیزی که باعث شد بیشتر بهش توجه کنم این بود که بعد از جمله های اعتراض آمیزش یا یک لحن خوب همراه با ملودی میگه خستم غر نزن. این حس برام خیلی آشنا بود.حسی که زیر پوستم مونده بود اما سراغش رو نمی گرفتم. همون بیذاری بعد از دوست داشتن یک طرفه. همون عدم درک متقابل یک التماسه یک خواهشه.شاید نوعی خواهش با غرور مردونه که خیلی ناب و بکر و دست نخورده است. فکر میکنم فهمیدم خوانندش که همزمان شاعر و آهنگساز کارش بوده چه حسی داشته.یک حس واقعی.شاید تو دنیا فقط من درکش کرده باشم.

SECTION 2

روز جمعه مامان تشریف بردند برای خرید احیتیاجات خونه. این توضیح رو بدم که تو خونه من و مامان تنها با هم زندگی میکنیم.خوب یک مامان و یک پسر وقتی با هم زندگی میکنند یک دنیا اختلاف عقیده هم کنارشون زندگی میکنه.

طبیعی که من عاشق هر نوع خرید کردنی باشم از این نوع خرید خوشم نمیاد.چشمهات رو ببند و تجسم کن که یک مامان 70 ساله با یک پسر 29 ساله رفتند مثلن رو تختی بخرند یا پادری .این جور چیزها به من چه مربوط؟!!ها

عجب مشکلاتی دارما.دارم فکر میکنم این مشکل هیچ وقت برطرف شدنی نیست.من حتی 3 تا بچه هم داشته باشم باید برای خرید پادری یا ملحفه یا هزار تا زهر مار از این نوع از خونه بیرون برم. باید ما مردها یک طرح بدیم که خونه دیگه احتیاجی به این جور خنزر پنزر ها نداشته باشه.

   + مهران ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥
comment نظرات ()

مرزها

پیش نوشت:

شما خدای مرا ندیدید؟ تا دو روز پیش کنارم بود. می خندید. باهاش عشق می کردم. حرف می زدم. دستش را روی شانه ام گذشاته بود و می گفت : نترس پسرم، خودم حواسم بهت هست..

سطری است از « ورلن » که دیگر به یادش نمی ‏آورم،
خیابانی در این نزدیکی است که گامهایم به آن راه ندارند،
آینه ای هست که مرا برای آخرین بار دیده،
دری هست که تا انتهای جهان بسته خواهمش گذاشت.
در میان کتابهای کتابخانه‏ام (می‏ بینمش)
کتابی هست که دیگر هیچگاه بازش نخواهم کرد.
من این تابستان پنجاه سال را به آخر می ‏رسانم.
مرگ مصرفم می‏ کند و بازش نمی ‏توان داشت.

« خورخه لوئیس بورخس »

پ. ن

پی نوشت کامل تر از اینها ندارم

۱-

۲-

   + مهران ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥
comment نظرات ()

لايه های درون

پیش نوشت:

این  متن روزی در وبلاگ دیگرم بود. برای قدیمی ترها آشناست.

نفس کشیدن خوب است
شبیه نقاشی کشیدن می ماند
شاید به همین خاطر است که وقتی نقاشی می کشم راحت تر نفس کشیدنم می آید
امروز مداد لای انگشتانم بود و کاغذ سفید زیرش می رقصید
حالی دارد اینکه آدم چشمانش را ببندد و معاشقه مداد عاشق را با کاغذ نبیند
من فکر می کنم همه عاشق ها مثل مداد می مانند
بعضی هاشان چیزهای خوشگل می کشند و بعضی هاشان فقط خط خطی می کنند
دوست داشتم مداد بودم بعضی وقت ها
از آن مداد ها که هم چیز خوشگل می کشند و هم شاعرند
امروز تمامش بعد از ظهر بود
ناهار صبحانه داشتیم
چای هم بود
کاش تو هم بود
امروز به این فکر می کردم که تو چه می تواند باشد
توی یک فیلم دیدم دو تا آدم هی به هم می گفتند :

 تو را دوست دارم .
اینکه آدم کسی را دوست داشته باشد و بگوید خیلی خوب است
شبیه قلقلک خفیف می ماند
خوش به حال تو که همه دوستش دارند
خیلی خوب بود اگر خدا به جای اینکه من را من کند من را تو می کرد
آنوقت همه من را دوست داشتند
نه .... خدا گوشم را گاز گرفت
حسودی کار خوبی نیست
همان تو هر کی که هست تو باشد بهتر است. خب من هم تو را دوست دارم از این به بعد
حتما تو خوب است که همه دوستش دارند
حالا نمی دانم اینکه آدم کسی را دوست دارد یعنی چه ؟
ولی مدت هاست که حس می کنم تمام دوست داشتن هایم توی یک جایی از بدنم قلنبه شده است
....

امروز توی خوابم یک گاو می گفت : مااااااااا
یک گوسفند می گفت : مععععععن
ولی من مدام می گفتم : تو,
و یک خر داشت به هر سه ما می خندید
از خر جماعت از این بیشتر نباید توقع داشت
...
ساعت می تیکد, ساعت می تاکد
دستانم زیر چانه , دارم فکر می کنم مثلا , خیر سرم با این فکریدنم
آدم وقتی سرش بخارد انگشت هست برای خاراندن
آدم وقتی توی سرش بخارد چکار کند؟
من مدتی هست که توی سرم می خارد
دوست داشتم سرم را مثل هندوانه بقاچم و دانه های سیاهش را بریزم توی باغچه
کلافه ام .. خدایا این دوست چیست که اینقدر من دارمش ؟
پس کجاست ...
....
آسمان ابری مثل رختخواب بچه ها می ماند
آدم نمی داند خشک است یا خیس
ولی نگاهش که می کنی احساس نرمی به آدم دست می دهد
شبیه همان احساسی که آدم وقتی تو را دوست دارد آن طوری می شود
آدم دوست دارد خودش را توی این نرمی رها کند
خوابم گرفته باز
خواب از وقتی فهمیده من در آغوش کشیده شدن را دوست دارم محکم می کشدم در آغوشش
آغوش خواب گرم است
مثل آغوش باران
مثل ...

   + مهران ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥
comment نظرات ()

ترحم

پيش نوشت:

اونقدر ناراحت هستم كه بخوام واسه مطلب نه عكس بذارم نه پس و پيش نوشت بگم.

انگار كه هنوز پوست صورتت بسوزه.

كه بوي ادوكلن خوش بويي رو بدي كه دوسِش نداري.

كه رد نگاه سنگيني رو حس كني كه حالت رو به هم مي زنه .

و دستهاي بزرگ و جستجوگري كه از بخت نا موافق دنبالت هستن.

كه هي بري و بري و بري ، اما جايي نباشه كه بتوني گم بشي
يه عالمه خشم و عصبانيته ، كه سعي مي كني درسته قورتشون بدي .

كه اگه خاليشون كني ، ممكنه شيشه ها فرو بريزن .

يه عالمه نفرته ، كه كم كم بي رنگ مي شن .

به ترحم تبديل مي شن .

كه نفرت از جنس احساسات قويه

 كه ترحم ، پَست تره ، خنثي تره 

سزاوار تره كه تو هزارتوي پس كوچه هاي ذهن گمش كرد

توضیح!!

این وبلاگ یک چیزیش میشه.چرا خطها رو جابجا مینویسه؟رنگهاش چرا بهم میریزه؟دییوونه

   + مهران ; ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥
comment نظرات ()

و در انتها...

پيش نوشت:
قول اين نوشته روتو كامنهام داده بودم.
اگر كسي از تيغ خون و پوست و استخون مي ترسه نخونه.
اگر خانمي p هست هم نخونه كه عواقبش عذاب وجدانم رو سنگين نكنه.

لباستو در مياری
زيرپوشتو هم همينطور
واميستی جلوی آينه
به پهنای سينه ات که با موهای نرمی به شکل صليب پوشونده شده نگاه می کنی
آروم با دستای سردت روی پوست سينه ات دست می کشی و از گرمای تنت لذت می بری
از جلوی آينه تيغ جراحی رو برمی داری
سعی میکنی به هيچ چيز فکر نکنی
حتی نفس هم نمی کشی
نوک تيغ رو درست زير حنجره ات می ذاری
خيلی آروم و با فشار کم تيغ رو مستقيم به سمت پايين می کشی
احساس سوزش خفيفی پوست سينتو می سوزونه
يه لحظه مکث می کنی
می خوای از کارت منصرف بشی ولی نمی تونی
دوباره ادامه می دی
به آخر استخون سينه که می رسی واميستی
يه خط راست و قرمز رنگ وسط سينه ات کشيده شده
احساس ترس توی چشات موج می زنه
تيغ رو می ذاری زير برآمدگی سينه چپت و خيلی آروم يه برش عرضی تا زير برآمدگی سينه راستت می زنی
حالا طعم درد و سوزش پوستت رو بيشتر حس می کنی
تيغ رو می ذاری روی ميز
با يه دستمال قطره های خون روی پوستت رو پاک می کنی
با ناخنای انگشتای اشاره و سبابه هر دو دستت لبه های بريده شده پوست سينه تو از بالا می گيری
آروم لبه های پوست رو به دوطرف می کشی
دندوناتو به هم فشار می دی و چشماتو می بندی
درد رو توی دونه دونه سلولای تنت حس می کنی
مويرگای پوستت با درد وحشتناکی از گوشت جدا می شن
نمی تونی طاقت بياری و با تموم وجود نعره می زنی
احساس می کنی پوست روی سينه ات آتيش گرفته
چشماتو باز میکنی
دوتيکه پوست قرمز که ازش خونابه می ريزه روی سينه ات مثل دوتا بال آويزون شده
استخونای قفسه سينه ات از زير يک لايه نازک گوشت ديده می شه
ديگه چيزی نمونده
دست راستتو فرو می کنی لای لايه گوشت نازکی که روی استخونای سمت چپ سينه تو پوشونده
انگشتاتو از لايه گوشت رد می کنی و استخون قفسه سينه تو می گيری
با تموم قدرتی که داری استخونو به سمت بيرون می کشی
صدای شکستن استخون و درد وحشتناک اون زانوهاتو خم می کنه
ولی مثه يه مرد دوباره واميستی
استخون شکسته شده رو می ذاری توی شيشه الکل
دوباره با انگشتات استخون پايينی رو می گيری و اونو هم با يه فشار می شکنی و بيرون می کشی
دنيا دور سرت می چرخه
زير پات لايه نازکی از خون زمين رو پوشونده
حالا همه چيز مهياست
اينبار تموم دستت رو می بری توی سينه ات
قلب داغتو توی کف دستت می گيری
تپش اون رو با تموم وجودت حس می کنی
تصميمتو می گيری
خيلی آروم قلبتو از توی قفسش می کشی بيرون
رگ و ريشه ها بدجوری قلبتو محاصره کردن
اما تو بيشتر فشار مياری
يکی يکی رگها کنده میشه
خون از توی سينه ات به بيرون می پاشه اما
اما تو تصميمتو گرفتی
تپش های قلبت کمترو کمتر می شه
آهسته تر و آهسته تر
آخرين رگ هم از قلبت کنده می شه
دستتو بيرون مياری
يه چيزی شبيه يه لخته خون توی دستته
ديگه دردی رو حس نمی کنی
اون لخته خون رو
يا بهتر بگم قلبتو می ذاری جلوی آينه
استخونای شکسته شده رو می ذاری سر جاش
لبه های پوستت رو بر می گردونی و با يه سوزن با دقت از بالا به پايين می دوزی
می ری حمام و يه دوش آب سرد می گيری
احساس راحتی و سبکی می کنی
همون لخته خون لعنتی چه بلاها که به سرت نياورده بود
لبخند می زنی
دور خودت يه حوله سفيد می پيچی و روی صندلی راحتی لم می دی
يه نخ سيگار از توی پاکت بر می داری و روشن می کنی
اولين پک رو با تموم وجودت سر می کشی
بعد از چند لحظه دود رو می دی بيرون
دود سيگار توی فضای سرد اتاقت با پيچ و تاب می ره بالا
تو هم از جات بلند می شی
همراه دود سيگار می رقصی و بالا می ری و از پنجره اتاق می زنی بيرون
تو ديگه حالا آزادی
آزاد آزاد.

انتها

پ.ن:
۱- من سيگار نميكشم .اما وقتي دود بين نوشته غلط بخوره و بالا بره فضا رويايي تر ميشه.اميد وارم براي نسل جوونتر بدآموزي نداشته باشم.

۲- باز هم معذرت. تا اين پوست از تنم بيافته تحملم كنين.

   + مهران ; ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥
comment نظرات ()

هايکو ژاپنی

پیش نوشت:

از هایکو های اوریجینال ژاپنی خیلی خوشم میاد و بهش علاقه دارم.یکروز بخاطرش می رم ادبیات ژاپنی میخونم.حالا میبینین.


کودک خردسال
دويد
بالا مي آيد بادبادک

اینم اصلش:

chiisai ko no hashirite agaru tako kana

یاد فیلم كيل بيل افتادم

اينم يك عكس اورجينال ژاپني

   + مهران ; ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥
comment نظرات ()

 

پیش نوشت:

کمی زیاد هست اما دردش چسبناک تر از زیاد بودنشه.

با سلام ,
خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم
خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم
خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت
خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم
و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم
ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم
یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است
یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ
دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده
یک کمد که همه چیزمان همان توست
آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش
ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم
خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید
ما چیز زیادی نمی خواهیم
خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه
خیلی چیز بدیست
خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد ,
اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید ,
ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان
الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند ,
چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند
خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید
اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود
خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجان
الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنم
خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم
خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند
تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است
خوش به حالش
خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود
چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح
خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است
خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رود
ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند
راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ,
یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند ,
حتما خوشمزه هم هست , نه ؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد
بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد ,
خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند ,
راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام
همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید ,
خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است
ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم
ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد
ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی
خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم
ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم
خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم
تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم
من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم
تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها ,
شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم
خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده
صبر کن ...
آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم ,
خدا جان جوابم را بده ,
فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,
چون ما زبانمان خوب نیست هنوز
آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید
هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید
حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند ,
آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است
اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید
خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد
خداجان مهربان ,
اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد
دست مهربانتان را از دور می بوسم
راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت
باز هم دست و پایتان را می بوسم
منتظر جواب و کلیه می مانم
دستتان درد نکند

بنده کوچک شما , صادق


...
خواست دکمه سند را بزند
دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت
یهو کامپیوتر خاموش شد
خشکش زد
- اااااا
صدایی از پشت سرش گفت :
- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا
اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد
دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود
یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش
بلند شد
پول رو داد و از کافی نت زد بیرون
توی راه خودشو دلداری می داد
- دوهفته دیگه باز میام ...
- باز میام ...

   + مهران ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥
comment نظرات ()

گذارش امروز

پس نوشت:

امروز را رج بزن
دیروز را خط.
دل‌نگران نباش رفیق!
تا سقوط فردا
هنوز یک نفس باقی‌ست.

 

 

انگار ساعت خوابيده است اما من بيدارم. خوابم نمی‌برد. مثل هميشه كم و بد خوابيده‌ام. اما حالا دارم سوت می‌زنم و كتری برقي را روشن می‌كنم. هوا آفتابی نيست اما باران هم نمی‌آيد. دست و صورتم را می‌شويم. مسواك می‌زنم. زمزمه می‌كنم و لبخندی تحويل چشمان بزرگ اندوهگين و غمخند لبان پريده‌رنگ كسی می‌دهم كه در آينه‌ی بامدادی من نمايان است .

روزگاری من و دل ساكن كويی بوديم
ساكن كوی بت عربده‌جويی بوديم
عقل و دين‌باخته ديوانه‌ی رويی بوديم
بسته‌ی سلسله‌ی سلسله‌مويی بوديم

ساعت سر جايش مانده است. عقربه‌ها هنوز بی‌حركتند. ليوان سفالی پر از شيرقهوه است. دو تا بيسكوييت هم كنارش می‌گذارم .خوان گسترده‌ی نعمت از اين گسترده تر شود هضمش مشکل ساز می شود. حالا می‌شود از فاجعه‌ها خواند و خواند و خواند. فرار شهرام جزايري و گراني بيش از تصور بنزين و تورم بي سابقه اي كه كارشناسان براي سال بعد پيش بيني ميكنند و اعتراض معلمين تجار و...

كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود
نرگس غمزه‌زنش اين همه بيمار نداشت
سنبل پرشكنش هيچ گرفتار نداشت

در نبود مادر مانند خانمهای خوب خانه ساعت‌ها را با دستمال نم‌دار پاك می‌كنم. كابينت‌های آشپزخانه را تميز می‌كنم. ملافه‌ها را عوض می‌كنم. به گلدا‌ن‌ها آب می‌دهم. ساعت هنوز هم نحس است و تكان نمی‌خورد. انگار كسی بر روی زمان عطسه كرده و صبر آمده است. من سوت می‌زنم و برای خودم چای دم می‌كنم. حالا صدای من و كورس سرهنگ‌زاده با هم در اين چهارديواری می‌پيچد .

اين همه مشتری و گرمی بازار نداشت
يوسفی بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آن كس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

كاغذها و قبض‌ها و رسيدها و مجله‌ها و بروشورها را مرتب می‌كنم. سوت می‌زنم تا صدای خش‌خشی كه در سرم می‌پيچد نشنوم. گاهي گمان می‌برم خرچنگی يا چه می‌دانم عقربی در سرم لانه كرده است. خوب است يك كتاب فال‌بيني بخرم و ببينم اين چه برجی‌ست كه در آن هم خرچنگ هست و هم عقرب. آن وقت شايد سرم درد نگيرد و ماه‌های پاييز و زمستان هی تا آخر سال طول نكشند.

عشق من شد سبب خوبی و رعنايی او
داد رسوايی من شهرت زيبايی او
بس كه دادم همه جا شرح دلارايی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشايی او

كتابخانه را مرتب می‌كنم و به غزاله عليزاده و سهراب سپهری و بيژن نجدی و سياوش كسرايی و بيژن جلالی و هوشنگ گلشيری كه همه در كنار هم نشسته‌اند صبح بخير می‌گويم. يادم می‌افتد كه همگی اينها رفته‌اند .از كنار من گذشته‌اند و به آخر خط رسيده‌اند. باز هم لبخند می‌زنم و سوت می‌زنم و فكر می‌كنم آخر خط می‌تواند همين جا باشد كه من می‌نشينم تا جرعه‌ای چای بنوشم. به ساده‌گی . به آرامی .

حاليا عاشق سرگشته فراوان دارد
كی سر و برگ من بی‌سر و سامان دارد
از من و بنده‌گی من اگرش عاری هست
بفروشد كه به هر گوشه خريداری هست

ساعت سيزده و سيزده دقيقه است. ساعت مچی‌ام را از دست باز می‌كنم. ساعت ديواری را بر می‌گردانم و ساعت كنار تخت‌خواب را خاموش می‌كنم. چشم‌هايم را می‌بندم. لبخند می‌زنم و با صدای بلند می‌گويم بالاخره اين ساعت شوم هم مي گذرد .

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی روي تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده‌دل از كوی تو رفت

پ . ن
اين شعر وحشی‌بافقی چند روزی بود در ذهنم می‌پيچيد. تنها پژواك آن صدا را نوشته‌ام. صدايی كه در سرم بود. بی‌گمان ابيات برجايشان نيستند. بر من ببخشيد.

   + مهران ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥
comment نظرات ()

تفاوت

زگوش دادن به نداي دروني مون و حفظ باورهامون در حضور ديگران خيلي دشواره...

همهء ما نياز مبرم داريم كه تأ ييدمون كنند،ولي در عين حال بايد به اونچه كه در وجودمون يگانه يا متفاوته،حتا اگه ويژگي غريب و غير متداولي باشه، تكيه كنيم...
همونطور كه Robert Lee Frost  شاعر آمريكايي ميگه:
"در جنگل دو راه پيش رويم بود،و من راهي را برگزيدم كه رهروان كمتري به خود ديده بود،و همين تمام تفاوتها را موجب شد."

(اول تو همین پست مطلبم چیز دیگه ای بود.به قول نیلوفر سیاه بود متنش.واسه همین عوضش کردم.

لیست کل شبکه های هاتبیرد رو گذاشتم اینجا.حدود ۲۱ صفحه شده.خواستین میتونین بردارین.حجمش هم خیلی کمه. همچنین نحوه آپگرید کردن رسیور و تنظیمات دیش و ستلایت و ماهواره و کوفت و زهر مارش رو هم خواستین بگین.یک چیزایی حالیم میشه.

از عکسهای اینجوری هم زیاد خوشم میاد.الان هم خیلی دارم جلوی خودم رو میگیرم اما خوب نمیشه. این پریود مغزی من درسته دیر به دیر میاد سراغم اما هر وقت میاد حسابی روحم رو شخم می زنه.به بزرگی و صداقت خودتون ببخشین.

   + مهران ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥
comment نظرات ()

نيمه گمشده

يه نفر مياد كه من منتظر ديدنشم .

يه نفر مياد كه من تشنه بوييدنشم .

مثل يك معجزه اسمش تو كتابا اومده.

تنِ اون شعرهاي عاشقانه گفتن بلده .

نيمه گمشده ! هميشه واژه وسوسه انگيزي بوده.سر منشاء ش هم برمي گرده به اون دور دورا.به قصه مادر بزرگها ،به كارتونهاي دوران بچگي .وقتي آخر همه داستانها اين نيمه هاي گمشده به هم مي رسيدند.سپاستين با كمك بل مادرش رو پيدا مي كرد.شاهزاده قصه ها با اسب سپيد دم طلاش مي رفت و سيندرلا رو از دست نامادري بدجنسش نجات مي داد و همه چيز تموم مي شد!

همه ما كم و بيش با همين تفكركلاسيك بزرگ مي شيم.ولي باورمون درباره اون نيمه گمشده كم كمك عوض مي شه. واسه يكي زودتر و واسه يكي ديرتر.

تنها چيزي كه يه پسر 6 ساله واسه قسمت كردن داره ،شايد همون ماشين اسباب بازيش باشه. تنهايي واسه اون شايد محصور شدن تو خونه باشه به صلاحديد مادرش واسه ايمني از مضرات آفتاب تموز. آغوش گرم مامانش و پول تو جيبي باباش و تاب وسرسره پارك سر كوچه شون مي تونه واسه اون يه بهشت بسازه.

ما آدما هر چي بزرگتر مي شيم ،تنهايي هامون هم بزرگتر مي شند.هر كدوم شخصيت مستقلي پيدا مي كنيم.حساسيت ها ،دغدغه ها و ايده آلهامون با هم متفاوت مي شه .ديگه اونوقت شايد نشه سراغ همه گمشده هامون رو تو يه نيمه ديگه بگيريم.اون وقت شايد نشه يك نفر رو پيدا كرد كه هم آغوشش گرم باشه، هم قلبش عاشق باشه و هم مرد سفر باشه.هم بشه باهاش از تراژدي صحبت كرد و هم به كمدي ها خنديد.هم بشه پيشش عاقل بود و هم بشه باهاش ديوونگي كرد.هم بشه تو چشمهاش غرق شد ،هم بشه لبهاش رو چشيد و هم مسحورحرفهاش شد.

اونوقت شايد باور كنيم كه بجاي نيمه گمشده ،بايد دنبال پاره هاي گمشده مون بگرديم.اون وقت شايد هيچ وقت به عشق كور دچار نشديم.توهمي كه يه نفر رو اونقدر تو ذهنمون بزرگ مي كنه كه چشمهامون رو در برار حقايق ، خوبيها و زيباييهاي اطرافمون مي بنده.

فقط نمي دونم چرا اين تفكر كلاسيك به اين سادگيها دست از سر آدم بر نمي داره.نيمه گمشده ؟! همون غايب هميشه حاضر .همون كسي كه همه حرفهامون رو مي تونيم بهش بزنيم.

اگه هم تو عالم وجود پيداش نكنيم ،تو روياهامون خلقش مي كنيم.

اگه هم اون با ما صحبت نكنه ،ما باهاش حرف مي زنيم و مي خوايم مطمئن باشيم كه به حرفهامون گوش مي ده .

عجيبه ! صرف صحبت كردن با اين موجود خيالي به آدم آرامش مي ده .

هميشه غائب من ،زخمهامو مرهم مي زاره.

هميشه غائب من ، گريه هامو دوست نداره.

مثل يه معجزه اسمش تو كتابا اومده .

شايد اين همشه غائب تو باشي.

تو اگه اومدني نيستي ،بگو،

اگه ما رو خواستني نيستي ،بگو

پ.ن

رقصان می گذرم از آستانه اجبار

شادمانه و شاکر

   + مهران ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥
comment نظرات ()

زمستونه خمارمون کرده

مي گم ، سر سفره بعضيا ... سر سفره هفت سين امسالشون هم مث پارسال ، هيچي نيست ! خاليه ! آفت زدست ... گرسنن ... نه اين كه غذا نخورده باشنا نه ! ديگه دلاشون اينجا نيست ... ديگه يه چند تا كله گرد و سياه و سمنوي كهنه كه سفره هفت سين نميشه ... حتي نمي بوسن هميدگه رو ، كه مبادا ، سرشون كلا بره ... يا كلاي كسي سنگين كنتشون! آي دل غافل آدما ... همه ابرا رو با هم عوضي مي گيرن ... حتي تو حياط مدرسه هاشون، ديگه از ناظم خط كش به دست هم ، كسي نيست كه بترسه ... ! عيدي كه نمي دن هيچ ...... تازه همه حيرون همديگن ... لاي قرآنه پوسيده ، همه لاشو سالي به سال وا مي كنن كه يه هوايي بزنه تو خونه هاشون و يه استخاره اي كرده باشن ... كه فلاني رو ميشه دادش به فلاني يا نه ! تازه بيرون پنجرهامون ، بارون مي زنه اونم صد سالي ، اي ، چي بشه يه هوايي بزنه كه تازه باشه ، بشه زيرش نعره زد ... راستي ... يه مدته ، يادم ميره ديگه چه جوري ميشه كه يه آدم خالي بشه ؟ وقتي كه دور حوض ،پر از درخت و علف هرز باشه كه ، ماهيه اصلا آسمونو نمي بينه ... حالا فكر مي كني بتونم ، يه كم از سفره آينه شكسته ي هفت سينمون بگم ، كه بين بين الله ديگه هوس بارون كرده و كاريش هم نمي شه كرد ! كاش ،عيد يه كم دير تر ميومد ... زمستونه بد جوري يه وقتا ، خمارمون مي كنه ... نه

پ. ن

رفتم تو سایت احمدی نژاد بعد به جای کامنت متن بالا رو اشتباهی پست کردم  اونجا.

من رو ندیدین حلالم کنین.اینم آخر و عاقبت پسرک

   + مهران ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥
comment نظرات ()