وبلاگ دست دوم

توقعِ يک پياله‌ی شکسته

من هم مثلِ شما
نازکتر از گُل وُ
ناگفته‌تر از سکوت،
بسيار شکسته‌ام.


(آدم وقتی خيلی تنهاست
اول آرام‌آرام با خودش حرف می‌زند،
بعد ... بی که همسايه‌ای بفهمد
شروع می‌کند به خواندنِ يک آوازِ خيلی دور،
خودش می‌داند اين حرف‌های نزديک به دُرُشتیِ دريا
ممکن است برای فانوسِ شکسته‌ی ساحلی
مشکل و معنای پوشيده‌ای پيش بياورد،
اما باز می‌خواند، می‌خواند، بلند هم می‌خواند.)


و من چقدر بی‌چراغ
از همين کوچه‌های خاموشِ‌ ناآشنا گذشتم وُ
يک شيرِ پاک خورده نبود
که مرا به اسمِ‌ کوچکِ خودم از خوابِ گريه بخواند
بگويد هی گهواره به دوشِ بی‌منزل
تو هم انگار يک اتفاقی برايت افتاده است
که اين همه از خواندنِ دوباره‌ی دريا ... خسته نمی‌شوی!


خدايا پروانه‌ی بی‌پناهِ اين پسينِ بی‌شقايق را
شبی، فقط يک شبِ امشب آيا
خيالِ بی‌اعتمادِ بوته‌ی خاری کجاست؟
پس چرا اين همه پنجره از بيمِ باد
باز است وُ
هوای هيچ پرده‌ی تاريکی ... تکان نمی‌خورد!؟


من می‌ترسم!
تمامِ ترسِ من از دانستنِ قيمتِ حقيقتی‌ست
که به اين هم شکستنِ گل وُ
در بستنِ سکوتِ بی‌ساحل و ستاره نمی‌ارزد!


من می‌بينم
اين ابرِ عزايی که آسمان
تَنگِ به اين غروبیِ دريا ... تن کرده است،
چه‌ها که در پَرده‌ی ناتمامِ اين ترانه خواهد خواند!


يادتان باشد
پلک و پيراهن ديدگان شما را نيز
به قامتِ دريا ندوخته‌اند،
منِ تشنه هم ديگر
از هيچ کسی حتی
انتظارِ باران که هيچ،
توقعِ يک پياله‌ی شکسته نيز
از خواب دريا نخواهم داشت!


پ . ن
1- آرام بياييد.ساكت و بي صدا.
2- دختر درونم چهارساله مي شود.
3- لحظات زيباييست.دارم پوست آخرم را مي اندازم.

پوست اندازي

   + مهران ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥
comment نظرات ()

رنگارنگ

زينگ. زن زندگی. رسيدگی به نيازهای گرسنگی و تشنگی. همدم لحظات خستگی. متخصص مسائل ظريف همخوابگی. درمان قطعی افسردگی و ياس و سرافکندگی.

دنگ. دختر مردم. وسوسهء خبيث شيطنت. هيجانِ ارتکاب يک کار غلط. احساس پوچ خيانت. توجيه حماقت با سرپوش شجاعت. برچسب کثيفِ بی لياقت.

بنگ بنگ. مکافاتِ جنايت. متهم، جانی است. مجازات : خودخوری. مدت زمان اجرا : حالا تا بی نهايت.

جنگ. تسليم و بی تفاوت.

سنگ. سرد و جامد.

منگ. مست و بیمار.

زنگ. زنگ. در می زند، زنی که از راه می رسد.

خورده نگیرید.مردی که اينها را می نويسد يک آرزو دارد :

 او يک روز دختر چهار ساله اش را که پيراهن و دامن گُلدار پوشيده است و موهايش را با يک روبان قرمز دم اسبی بسته است به پارک می برد.

   + مهران ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥
comment نظرات ()

دوست داشتن...

دوست داشتن ؛ خيلی شبيه احتياج داشتن است
يک جور احتياج داشتن مفرط
و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است
يک نفر را که می شناختم يادم هست که برای فراموش کردن خاطرات بدش ؛‌عاشق شده بود
و خودش هم باور کرده بود که خيلی عاشق است !
يکبار دختر همسايه از پشت ديوار از من پرسيد :
- چرا منو دوست داری ؟
و من حس کردم بعد از اين سئوال روی گونه سمت چپش او و روی احساسات من ؛ چال کوچکی افتاد
هر احساسی ؛‌ يک نتيجه دارد
احساسات غم انگيز من به اشک ختم می شود
و احساسات شادمانه ام به لبخند هايی کوچک و محدود
و احساس دوست داشتنم هم ؛ حتما بايد سرانجامی داشته باشد
هيچگاه دوست نداشتم به سرانجام دوست داشتنم برسم
...
خيلی بد است
گاهی آدم دلش می خواهد از خودش فرار کند
از خودش و گذشته اش و آينده ای که نمی خواهد داشته باشد
به هر طرف که می دود ؛‌ باز هم جز خودش ؛ کسی نيست
به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند
به کسی ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است
مدتی می گذرد
اندکی آرام می گيرد و کمی فراموش می کند
دوباره عصيان می کند و خودش می شود
همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود
همانی می شود که نمی خواست باشد
دل می کند
همه چيز را به هم می ريزد و در پی يافتن سعادت
چيزی که گمشده هميشگی اوست
به تنهايی می گريزد و باز
خودش را می بيند و نااميدانه به ديوار بلند و قطور آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند
صدايش در کوچه بن بست پريشانی اش پژواک می يابد و او
باز هراسان و دربدر از خويش می گريزد تا شايد
باز در خم کوچه ای ؛
کسی مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد
تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد
مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای ترک خورده ((‌ دوستت دارم ))‌را تکرار می کنند
همه چيز به تعفن کشيده می شود
خلاء ؛‌ عميق و عميق تر می شود و در لحظه ای کوتاه
آدم بدون اينکه خودش بفهمد
کشيده می شود درون آن چاله تاريک و سياه
فرياد می زند و کمک می خواهد
آن بالا در گوشه ای تاريک دو نفر همديگر را می بوسند
آن بالا آن دو نفر گوششان پر از نفس های هوسناک است
....
آدم ها همينطور توده وار زياد می شوند
آدم ها توده وار مثل موريانه های سياه ؛ زياد و زياد تر می شوند
موريانه ها چوب را به انحطاط می کشند و آدم ها يکديگر را
آدم ها موريانه وار ستون های چوبی انسانيت را به انحطاط می کشند
و موريانه ها شرمزده به خانه باز می گردند .
...
گناه بايد لذت داشته باشد
گناهی که لذت ندارد ؛‌ حماقت است
آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند و هيچ لذتی در پس گناهان بيشمارشان نيست
يا آدم ها خيلی احمق شده اند
و يا من در تعريف گناه اشتباه می کنم
...

   + مهران ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٥
comment نظرات ()

 

دیگه نمی خوامش.چون جمعه امتحان سرنوشت ساز دارم.

اما از اونجا که دلم براش تنگ میشه تا جمعه شما باهاش بازی کنین بعد من پسش میگیرم.

   + مهران ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥
comment نظرات ()

ديوونه

 من بیرونم
دارم میام خونه
تنها رفتم بیرون
نمیدونم برای چه کاری٬ ولی تو با من نیامدی .
وقتی میومدم بیرون خواب بودی
خیلی خواب.
وقتی میخوابی قشنگ میشی
اینجا ٬ این بیرون
هوا سرده
خیلی
منم دارم پیاده برمیگردم
هیچ ماشینی توی اون هوای سرد نیست که حاضر بشه منو تا مزرعه مون بیاد و برسونه
من سردمه
باد سرد میخوره تو پیشونیم
محکم !
کلاهمو هی کم کم میکشم پایینتر٬ اگه هم یه ذره دیگه پایین بکشمش میاد رو چشمام نمیتونم جلومو ببینم :)
همه‌ش به خودم میگم الآن میرسی خونه
کنار شومینه
تو بغل تو
اوممممم ٬ چه گرمای خوبی
همه‌ش به همین امیده که دارم تو این سرما این همه راهو پیاده میام٬ فقط به همین امید
که وقتی قرچ قرچ خورد شدن برفا را زیر پای من تو راه نزدیک کلبه شنیدی درو باز کنی و داد بزنی خرووووووووووووووووووی من هوووووووووووووو
عینهو این دهاتیا :)
منم بخندم بدوم بقیه راهو طرفت
تو هم بخندی بدویی که بپری بغل من
منم بغلت می‌کنم و تو هوا می‌چرخونمت
بعد بلندبلند از ته دل میخندیم
بعد خسته می‌شیم و نفس نفس می‌زنیم و سردمون میشه و میلرزیم
میریم تو خونه جلوی شومینه همدیگه رو تنگ بغل میکنیم
:)
تو راه برای خودم ازین فکرای خوب خوب می کنم, که کمتر سردم بشه٬ که زودتر برسم
حالا ٬
من رسیدم به مزرعه مون
حالا من رسیدم نزدیکای کلبه
چرا نمیای بیرون پس‌ ؟
حالا رسیدم پشت در
پشت در دارم برای خودم هی راه میرم که قرچ قرچ کنه برفا و تو بفهمی که من اومدم
چرا نمی فهمی پس؟
درو باز می کنم
می بینی؟ هیچ گرمایی نمیخوره تو صورتم
خونه سرده, سردِ سرد, عین هوای بیرون, اصلاً سردتر از هوای بیرون.
تاریک هم هست . تاریکِ تاریکِ خیلی تاریک
من ؟
می ترسم
صدات نمی کنم ولی.
می ترسم از جواب ندادنت ٬ میفهمی ؟
یادت نرفته که ؟
یعنی رفتی؟ از پیشم رفتی؟

میام
میام تو
کلبه مون کوچیکه٬ دو تا اتاق که بیشتر نیست٬ زود میشه گشت همه جاشو.
من نمی گردم ولی, می ترسم که نباشی
می ترسم که بگردم و نباشی
می فهمی؟

میشنم همونجا رو زمین
تکیه میدم به در
پاهامو جمع می کنم تو بغلم
سرمو تکیه میدم به زانوهام
شروع می کنم به فک کردن به همه روزهای خوبی که با هم داشتیم
برای این به اون روزها فکر می کنم که فرصت فکر کردن به نبودنت را به خودم ندم

امروز تولدم بود.
تو توی اتاقی
میخواستی منو سورپریز کنی
شنیدی که من درو باز کردم و اومدم تو, ولی هی هرچی منتظر شدی من نیومدم تو اتاق
آخرش خسته میشی
میای ببینی من چیکار می کنم یه ساعته اینجا
می بینی منو
سرمو از عقب تکیه دادم به در
سقفو نگاه می کنم
یا شاید هم بالاتر از اون
سیگار می کشم
گریه؟
نه.
معلومه که گریه نمیکنم.
ولی دارم خیلی فکر می کنم, اونقدر که ندیدمت که اینهمه وقت جلوم وایستادی و سرتو این مدلی یه وری کج کردی و داری نگران نگاهم می کنی
بعد خیلی نگران میشی
یهویی می پرسی چیزی شده؟ میگی به من؟
من ؟
من یهویی تکون میخورم, یه تکون گنده, انگاری که برق ازم رد شده باشه
هیچی بهت نمیگم که چه فکرایی می کردم که
فقط نگات می کنم
خشک
خشکِ خشک نگاهت میکنم
خشک ولی طولانی و عمیق.
میگم نه, چیزی نشده, بعدشم زورکی می خندم
:) میفهمی همه چیزو, نه؟
میای جلو
میشینی جلوم
رو دو تا زانوت
دستای منو از رو زانوهام برمیداری میگیری دستت
نیگام میکنی
ساکت و آروم نیگام می‌کنی
میگی ببخشید
من ؟
نه گریه نمیکنم
دستام رو تو مشتات جمع میکنی و آروم میذاریشون رو زانوهام
خم میشی و پیشونیت رو میچسبونی به پشت دستامون که تو دست همه
میگی تولدت مبارک
چشمات رو میبندی
من ؟
سرم رو دوباره از عقب تکیه میدم به در
بازم سقف رو نگاه میکنم
شایدم بالاتر از اون
گریه ؟
نه
گریه نمیکنم
هوا‌ ؟
سرده . خیلی سرد.

   + مهران ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥
comment نظرات ()

سينما

سلام

اینها اینجا امانت بمونه.ساعت حدود یک شبه و من همین الان از دیدن آخرین فیلم جشنواره اومدم خستمه.حرف زیاد دارم.می گم

از روز چهارشنبه که تعطیل شدم تا آخرین ساعت یکشنبه 7 تا فیلم جشنواره رو تونستم تو سینما ببینم.
اما از دید من فیلم خدا نزدیک است یک فیلم معنا گرای واقعی بود.شاید به  ذوق خیلی ها خوش نیاد اما بعضی وقتها بنا به شرایطی که وجود داره و

داریم توش زندگی میکنیم صحنه هایی میتونه اون تلنگر یا جرقه رو درون آدم روشن کنه. و بی شک خدا نزدیک است می تونه این کار رو انجام

بده.
اما اون 6 تا فیلم بکنار پاپیتال سانس 5 سینما آستارا (ساعت شروع 10 شب )که باز هم ویژه مهمانان بود خیلی پر فراز و نشیب بود. کمتر

دیده بودم تو فیلمهای ایرانی که دوتا هنرپیشه از جنس مخالف با هم گلاویز بشند.هرچند که پسر آقای شلیله که کار تدارکات فیلم رو هم بر عهده

داشت گفت حدود 20 دقیقه از فیلم رو خارج کردند تا اجازه پخش بدند.
فیلمی بود فمنیستی. زد فمنیستی اکشن  رمانتیک.همه نوع صحنه ای داخلش بود.حتی خون و خونریزی.
اما غیر از دیر وقت بودنش لذتش این بود که فیلم رو داشتم کنار تمام دست اندرکارانش می دیدم.از بازیگران و گروه کارگردانی گرفته تا عوامل

صدا که از دوستهای صمیمی خودم بودند.وجود عوامل فیلم به همراه خانواده هاشون محیط سینما رو کاملن خصوصی کرده بود

این نوشته ها هم پریشان نوشتیه اگر دلتون خواست بخونین.
وقتی دیشب داشتم فیلم می دیدم.صحنه های خون ریزی و زخم زیاد داشت.من بین اون همه آدم و جو صمیمی نمی تونستم صحنه های خون دار رو ببینم.چشمهام رو توی یقه لباسم مخفی می کردم جوری که دور و بریام که همش ننظرم رو می پرسیدند فهمیدند.پاک آبروم رفت.
همونجا فکر کردم که اگر قرار بود خدا من رو دختر خلق کنه و من مجبور بودم ماهی چند روز این صحنه های خونی رو ببینم.اصلن می تونستم زنده بمونم یا همونجا سکته می کردم؟؟!!
البته خون ترس نبودم. تا وقتی که برادر زاده 3 سالم یکبار از پله ها افتاد و سرش شکست.من بردم که سرش رو بخیه کنند.آقای دکتر از من خواست تا دستهای بچه رو بگیرم.منم یکبار پر رویی کردم و به زخم نگاه کردم.درست جایی که دکتر زخم رو کاملن باز کرده بود.همونجا فشارم افتاد و حالم بد شد.جوری که دکتر میخواست با چک و لگد من رو از اتاق بیرون کنه.از اون روز به بعد هر وقت هر جا صحنه خونریزی می بینم واقعاٌ نمیتونم تحمل کنم.باید برم یک فکری برای خودم بکنم تا آبروم پاک نرفته

   + مهران ; ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥
comment نظرات ()

به خاطرت

با اینکه در به در شده بودم به خاطرت
در مایه خطر شده بودم به خاطرت
از بین بچه های به راه پدر فقط
من-بدترین پسر-شده بودم به خاطرت
-فرزند من نباش و برو خواستگاری اش
(مستوجب حذر شده بودم به خاطرت)
قهر قبیله را به درک فرض میکنم
پیر و نحیف و گر شده بودم به خاطرت
حالا به این نتیجه رسیدم  که واقعا
این چند ساله خر شده بودم به خاطرت

   + مهران ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥
comment نظرات ()

من پروانه توام..

مرد نشسته بود و نگاه می کرد به پروانه ای که می خواست با هزار زحمت سر از پیله در آورد.. به کمک پروانه رفت..

پیله را سوراخ کرد و او سرانجام خارج شد..

پروانه کوچک خودش را به زحمت بر زمین می کشید..

مرد نگاهش می کرد و منتظر بود تا پروازش را ببیند..

اما پروانه بالهای ضعیفی داشت..

 سرانجام آن قدر خودش را بر زمین کشید تا مرد.

پیله ام را سوراخ نکن...بگذار تا پیله را از تن بیافکنم.. روزی سرانجام پرواز خواهم کرد..

صبر داشته باش.

   + مهران ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥
comment نظرات ()

آرامش سکان

وقتي چشماتو مي بندي و مي ذاري كس ديگه اي دستتو بگيره و راهو بهت نشون بده ، مي ترسي بري تو در و ديوار يا بيفتي توي چاله اي چيزي ، مگر اينكه كاملاً بهش اعتماد كني . اول نمي تونستم . هي تقلب مي كردم ، چشمهامو وا مي كردم و جلومو يه ديدي مي زدم . يه كم كه گذشت بش اعتماد كردم. كاملاً . اون لحظه ها قشنگترين لحظه هاي ديروز بود ...

اين حسيه كه شايد خيلي از ما داشته باشيم . اينكه گاهي وقتا دلمون بخواد چشم هامون رو ببنديم و با خيال راحت سكان رو بديم دست يكي ديگه ، بي واهمه و نگراني ، با اطمينان كامل . تكيه بديم و هراس نداشته باشيم از اين كه خراب بشه ، به هم بريزه .
هدايت كردن هميشه لذت بخشه ، به آدم نيرو و انرژي مي ده . اما تو زندگي يه لحظه هايي هست كه خسته مي شي ، دلت مي خواد با اعتماد كامل تكيه بدي ، چشماتو ببندي و به هيچي فكر نكني . هيچ نگراني نداشته باشي و مطمئن باشي همه چي درست پيش مي ره ، مثل همون زماني كه سكان دست خودته .
تو اون لحظه ها اگه يه تكيه گاه مطمئن داشته باشي - يه درخت استوار و قوي - مي توني بي دغدغه سكان رو به دستش بسپري و خودت زير سايه ش دراز بكشي و چشم هاتو ببندي . خودت رو بسپري به جريان سيالي كه تو رو با خودش مي بره و اونقدر آرومه كه آرامشت رو بر هم نمي زنه . اين حس لذت بخشيه . حسي كه شايد مدت هاست دارم دنبالش مي گردم.

   + مهران ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٥
comment نظرات ()