وبلاگ دست دوم

بوق ممتد

در اتاقو قفل کرد
پرده پنجره اتاق رو کشید
نشست روی صندلی
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت
و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ ,
به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد
دود سفید و تنبل سیگار , مواج و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت و محو میشد
انگار تاریکی , دود رو می بلعید و اونو درون خودش , خفه می کرد
مرد از تماشای این هماغوشی بی رحمانه , سرگیجه گرفت و به سرفه افتاد
....
روزهای اول گل سرخ بود و چشم ها
لرزش خفیف لب ها بود و نگاه های پر از ترانه
شنیدن بود و تپیدن
عشق بود و رعشه های خفیف و گرم زیر پوستی
روزهایی که همه چیز معنای خاصی داشت و سلام ها مثل قهوه داغ ,
در یک بعد از ظهر سرد زمستان , حسابی , می چسبید
تعریف مرد , از عشق , دوست داشتنی فرا تز از مرزهای منطق بود و زن ,
عشق را به ایثار دل , تفسیر می کرد
مرد , که هیچگاه عاشق نشده بود ,
از گرمای با او بودن ,
لذت می برد
و حس می کرد چیزی در درونش متحول می شود
و زن , مدام لبخند می زد ,
و گاهی چشم هایش از هیجان , مرطوب میشد و دستهایش مرتعش از لمس با هم بودن ,
دستهای مرد را در آغوش میکشید
روزهای اول , همیشه زیباست
مثل روز اول خریدن یک کفش چرم براق
مثل روز اول مدرسه
مثل روز تولد
هر تماسی , پر بود از فدایت شوم ها و دوستت دارم ها و بی تو هرگز
و هر نگاهی , لبریز بود از تمنا و خواستن و نیاز
زن , مثل بهار شده بود ,
پراز طراوت و تازگی و تبسم های پنهان همیشگی
و مرد , شاد تر از تمام روزهای تنها بودنش , راست قامت و بی پروا
روی این وسعت سفید , لکه ای هم اگر بود , محو بود و مبهم
یا اگر خیلی هم بزرگ بود ,
به چشم هیچکدامشان , نمی آمد
شعرهای عاشقانه بود و وعده های مخفیانه
.....
روزهای خوب , زود می گذرد
قانون " بودن " همین است
روزهای خوب , عمرش , مثل عمر پروانه هاست
کوتاه و زیبا
و روزهای خوب , کم کم , تمام میشد
مرد ؛ باز , آهسته , به زیر لب ترانه های غمگین می خواند
و زن , تبسم های کنج لبش را , گم کرده بود
تکرار و تکرار و تکرار
شاید همین تکرار بود که همه چیز را فدای بودن خویش کرده بود
و شاید هم , با هم بودن ها , بوی کهنگی و نم گرفته بود
هر چه بود , مثل سرمایی سوزناک و خشک , به زیر پوست عشق , نفوذ کرده بود
و شاید هم , اصلا , عشقی در کار نبود
....
- من هیچوقت عاشق نمی شم
هیچوقت ...
فکر کردی منم ازونام که به خاطر یکی , خودشو از روی ساختمون پرت میکنه ؟
فکر کردی اگه نباشی تب می کنم ؟
نه جونم ... اینطوریام نیس , دوستت دارم ولی خل و چل بازی بلد نیستم
حالا دو روز مارو بی خبر میذاری و به تلفونامونم جواب نمیدی بی معرفت ؟
فکر کردی با این کارت , عشقتو توی دلم میکاری ؟
نه به خدا , این کارا همش از بی مرامیته .... حتما یادت رفته اون شباییکه تا صدامو نمیشنیدی خوابت نمی برد
عیبی نداره ... میگذره ,
یه جورایی می سوزم , حتما کیف می کنی نه ؟
میسوزم از اینکه گفتم همدلمی ... نگو فقط همرام بودی ... دلت کجا بودو فقط شیطون میدونه ...
مرد میگفت و از پس دودهای مواج , روزهای گذشته را , جستجو می کرد
و زن , همه چیز انگار , برایش خوابی بود کوتاه و سنگین :
- خودت چی ؟
خودت اگه یه هفته هم بری توی غار تنهاییت , هیچکی حق نداره صداش در بیاد
حالا یه تلفنتو جواب ندادم شدم بدترین آدم دنیا
خب چی داری برام بگی ؟ فکر نمی کنی همه چی خیلی بیخودی و تکراری شده ؟
خسته ام کردی , هیچ حس و حالی تو صدات نیست , انگار دارم با سنگ صحبت می کنم
حرفامون جمله به جمله اش اونقدر تکراری شده که نگفته همه شو از برم
نگفتم عاشقم باشو خودتو برام از رو ساختمونا پرت کن پایین
فقط خواستم بفهمم بودن و نبودم فرقی ام برات داره یا نه ....
که تو هم خوب جوابمو دادی
....
بوق ممتد
مثل یک دیوار آجری بلند است
تا آسمان
انگار که دیوار, آسمان آبی را دو تا می کند
بوق ممتد , یعنی رفتن , بدون خداحافظی
یعنی , چیزی شبیه فحش های بد ....
...
مرد دست در جیب
با قدی خمیده و چشمانی بی خواب
قدم زدن را برای فراموش کردن , امتحان می کرد
و زن , بی پروا , عشقی تازه می خواست
اندام نحیفش , تحمل بار تنهایی را نداشت
صدای تازه , گرمتر از صداهای تکراری و واژه های تکراریست
عشق تازه , آدم را دوباره نو می کند
انگار آدم برای ادامه زندگی اش , دوپینگ می کند
عشق تازه , جسارت فراموشی خاطرات عشق کهنه را می طلبد و لگد زدن به تمام با هم بودن های قدیم
مرد نمی توانست
مردها گاهی خیلی سخت می شوند
سخت و بیروح و لایه لایه
و مردی که واپس زده از عشقی نافرجام باشد ,
می شکند ,
ذوب می شود و اینبار به جای شیشه ,
سنگی می شود سخت تر از خارا
....
آدم دلش تنگ می شود
دل آدم هم که تنگ شود , نفسش میگیرد
هوای گذشته ها را می خواهد
حتی شده به یک نفس عمیق
یکسال گذشت
تنهایی همراه مرد بود
و زن , انگار دوباره , واپس زده عشقی چندین باره بود
مرد , نه اینکه عاشق بوده باشد ... نه .... فقط از روی دلتنگی
گوشی تلفن را بر می دارد و شماره ها را برای شنیدن , نوازش می کند :
- الو ...
صدای زن شکسته و خراشیده است
انگار قبلش سیگار کشیده باشد .. آنطوری
صدا , در عین غریبه گی اش , دل مرد را می لرزاند
آن روزها چقدر خوب بود ها ...
- الو ... بفرمایید
مرد , دلش می خواهد نفس عمیق بکشد
دلش می خواهد نفس حبس شده در سینه اش را با سلامی تازه , بدمد بیرون
گاهی می شود در یک آن , همه چیزهای بد را فراموش کرد
انگار که از همان اول نبوده
مرد تصمیمش را گرفت که ناگهان از پس صدای زن , صدای مردی غریبه آمد
صدای قلدر و خشن :
- الو .... د چرا حرف نمی زنی مزاحم ....
قلب مرد انگار که , ایستاد
گوشی را کوبید روی تلفن
مردی غریبه ! ... رویا که رنگش می پرد می شود کابوس
و مرد غریبه کابوس رویاهای دلتنگی مرد شد
مرد , نحیف و قد خمیده
در اتاقو قفل کرد
پرده پنجره اتاق رو کشید
نشست روی صندلی
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت و مرد ,
با چشم های نیمه باز و سرخ , به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد
....
زن , نشسته بود لبه تخت
شکسته و بیروح
مرد غریبه لباس هایش را پوشید
بوسه سرد مرد غریبه , شانه های لخت زن را آزرد
- دوستت دارم
صدای مرد غریبه , شبیه سائیدن ناخن به دیوار سیمانی بود
زن خوب گوش سپرد
نه ... این صدا هم تازگی نداشت
این صدا هم تکراری بود
زن , در جستجوی تازه تر شدن ,
اندازه تمامی دستمالهای کاغذی دنیا , چروکیده بود
ِ...
رسم است زیبایی ها را می نویسند و
بعد ها افسانه می خوانندش
و نسل به نسل , آدم ها با ولع
تمام کلمه هایش را می خوانند و حفظ می کنند
حقیقت را که بنویسی
نه کسی می خواند

نه کسی حفظش می کند
حقیقت , آنقدر زشت است گاهی که آدم ها ترجیح می دهند در عمیق ترین نقطه قلبشان , به خاکش بسپارند

(میدونم.زیاد بود و تلخ.قول میدم تا آخر هفته دیگه بروز نکنم)

   + مهران ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥
comment نظرات ()

برای زندگی

دو تا بسته چای دو غزال عطری
یک تیوب خمیر دندان کلگیت
یک قوطی رب نیم کیلویی یک و یک
یک شیشه ترشی انبه کردستان
یک عدد صابون داو
سه تا شیشه شامپو ایوروشه آبی
یک شیشه شامپوی ایوروشه صورتی
یک ظرف چهارلوز شیرینی یزد
یک پاکت شکلات هدیه منصور نصیری
یک عدد تیغ اصلاح صورت با مارک مچ تری
یک عدد ژل
یک عدد ژل اسپری صورت
ده‌ها شاخه گل رز باغچه نیاوران
صدها شاخه گل مریم
دهها بسته آدامس ریلکس سفید
یک بسته ریلکس بدمزه نارگیلی
دو دسته گل نرگس
ده‌ها عدد شمع
یک بی‌بی دل
یک شاه
برای زندگی مصرف شد.

خدا هست..
خانه ای هست گرم و پر از مهر..
 پنج صندلی لهستانی هست..
یک تخت آمریکایی و چهار بالش رنگی و ملافه های سفید عین برف هست..
یک آینه قدیمی هست با شمایل های ظریف زن و مردی که هم را می عشقند..
سه گلدان سبز هست ..
یک گلدان هستبا گلهای صورتی ریز..
یک فرش بختیار هست با رنگ تند قرمز..
یک آویز هست روی دیوار آشپزخانه با دیگ های کوچک مسی..
یک اسپند هست روی سردر برای شگون..
صبحانه هایی هست با فرنچ تست و آب هلو و رولت ژامبون و حلوا ارده ..
یک سی دی خیلی دور, خیلی نزدیک هست که دختری با لهجه مشهدی در آن حرف می زند..
یک ساعت هست برای روی میز شیشه ای..
یک خودنویس هست که رویش را از مردم برگردانده تا اسمش را نبینند..
یک عالمه شکلات هست..
یک قوری کوچک هست..
یک عالمه قاب عکس هست..
یک عالمه شمع هست..
یک عالمه گل خشک هست..
یک عالمه عطر هست..
یک عالمه نور هست..
یک عالمه عشق هست..
یک عالمه انتظار هست..
یک عالمه امید هست..

و آدم ها..

و من ...

تنها بازمانده مجرد این خانه که سجده شکر می گذارد و دست خدای مهربانش را بوسه می زند برای زندگی..

   + مهران ; ٢:٥۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥
comment نظرات ()

روز مبادا

وقتي تو نيستي

نه هست هاي ما چونان كه بايدند

 نه بايد ها

مثل هميشه

 آخر حرفم

 و حرف آخرم را با بغض مي خورم

عمريست لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره ميكنم

باشد براي روز مبادا

 اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست ،

آن روز هر چه باشد

روزي شبيه ديروز

 روزي شبيه فردا

روزي درست مثل همين روزهاي ماست

 اما كسي چه مي داند شايد امروز نيز روز مبادا باشد

 وقتي تو نيستي

نه هست هاي ما چونان كه بايدند نه بايد ها

 هر روز بي تو روز مباداست

 آيينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند آيينه ها كه دعوت ديدارند

ديدار هاي كوتاه

 از پشت هفت ديوار

ديوار هاي صاف

 ديوار هاي شيشه اي شفاف

 ديوار هاي تو

 ديوار هاي من

 ديوار هاي فاصله بسيارند

 آه ديوار هاي تو همه آيينه اند آيينه هاي من همه ديوارند .

   + مهران ; ۱:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥
comment نظرات ()

خبر

اول:

روي سطح آب اين دريا نشاني از  انقلاب ژرفا نيست از اون بيرون فرق زيادي بين من امروز  با من فردا نيست

دوم:

اينجا همه انگشتها باز به سمت من نشانه رفتن  دارن نزديكتر و نزديكتر ميشن و تا با ناخن چشمام رو خراش نندازن ول كن نيستن  اي كاش بجاي چشم ، توي صورتم  دوتا پريز برق داشتم

   + مهران ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥
comment نظرات ()

پنجره

بالاخره امشب سوز سرما بهم گفت كه بايد به زمستون تن بدم و به تلاش ديوانه وارم براي باز نگه داشتن پنجره هاي اتاقم پايان بدم. و بنا به اصل بقاي آدميت ،ببخيشد اصل بقاي آدميت از اينگونه كه من مي باشم!، كه "تعداد پنجره هاي گشوده نبايد از يك كمتر بشه"، اومدم كه پنجره اضطراري وبلاگ رو دوباره وا كنم.
اون هم خانومي ! كرد و چون مي دونست كه حوصله كشدين ناز و عشوه ش رو ندارم، خيلي راحت باز شد. لازم نبود بهش بگم فراموشت نكرده بودم. لازم نبود بهش بگم كه من هميشه قشنگترين و بزرگترين حرفهامو به تو مي گم. لازم نبود بهش بگم اگه با تو صحبت نكردم، هيچ نامحرم ديگه اي رو هم به خلوت خودم راه ندادم. لازم نبود بهش بگم كه چرا اين مدت ساكت بودم. خودش مي دونست كه آدما گاهي اوقات گرفتار سنگيني سكوتي مي شند كه قبل از هر فريادي لازمه. لازم نبود بهش بگم چرا داشتم تو گمنامي و بي نشوني غرق مي شدم. اون با ديوونگي هاي من آشناست.درسته؟
لازم نبود بهش بگم قربون صورت ماه غبار گرفته ت برم! خودش مي دونست كه با اولين نوشته ها ديگه گردي از اون غبار گذشته ها نمي مونه.
لازم نبود هيچي بگم، ولي آنقدرها هم بي مروت نيستم كه اين شعر رو به عنوان تحفه از سفر دور و درازي كه تو وجود خودم داشتم، براش نياورده باشم، از زبان شاملو كه از معدود همدم هاي من تو اين روزگاره:
"من با تو تنها نيستم. هيچ كس با هيچ كس تنها نيست.شب از ستاره ها تنها تر است."


   + مهران ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥
comment نظرات ()

 

بهم ایمیل شد.

این که می گم ایمیل شد مثل این می مونه که بگند(بگند فعل امر گندیدن نه ها) بهم الهام شد

اینجا رو ببینین.

هر چند من هنوز نتونستم از اون مناطق استفاده ببرم.اما دلم نمی خواد در کشوری باشم که یک همچین جاذبه هایی داشته باشه و من ازش بی نصیب بمونم.

   + مهران ; ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥
comment نظرات ()

پشت پرده

مدتهاست كه فضام روزها و روزها همين ديوارهاي کرمی رنگه كه كسي نيست توش. صداها از اين كامپيوتر بلند مي شه يا تلفن بغلش. بوها هم از پنجره اي مياد كه يه روز به خیلی جاها ديد داشت.

وقتي كه انقدر ساختمون بلند جلوش قد كشيد كه ديگه شب، هيچ درياي چراغي ديده نشه، پرده اش رو كشيدم و پنجره رو كردم ديوار.

زندگي هم كه محدود بشه به اين ديوارها يه جاي ديگه شروع مي شه. خيلي وسيع تر.

.دنياي ذهن

دنياي صبحها آنقدر كمرنگه كه ساعتها به خودم تلقين مي كنم كه هي! واقعيت، اون نورِ پشت پرده است. نه آدمها و فضاها و مكانهايي كه تمام شب توي خواب ديدي يا قبل تر تخيل كردي.

بيدار كه مي شم فقط چند لحظه خيره مي شم و برمي گردم به دنياي خواب. مي خوابم و مي خوابم و مي خوابم و در خواب، مي بينم.

در خواب حرف هم مي زنم با تصوير هاي پررنگ. كارگردان خوابها. همه كاره تخيل. هيچ واقعيتي هم نيست كه خيال من رو تصحيح كنه.

تغيير، تنها نور پشت اون پرده است كه كمرنگ و پررنگ مي شه. به عنوان ته مونده واقعيت.

گاهي اين تلفن هم زنگ مي زنه. صدايي مي پرسه چه خبر ومن با هيجان شروع مي كنم به تعريف كه يكهو، چشمم به نور كمرنگ پشت پرده ميافته و يادم مياد كه اين صدا هم مال همون پشت پرده است. همونيه كه بهش مي گن واقعيت. و اون هيچي نمي فهمه از اتفاقاتي كه براي من افتاده. يادم مياد كه اون بيرون، پشت پرده، همونجايي كه گاهي نور كمرنگي هست، يه قوانيني وجود داره. كسي وقايع خوابهاش رو واقعي حساب نمي كنه. پس جواب مي دي هيچي. خبري نيست. من همه اش خونه بودم. تا حالا هم خواب بودم. هيچي. خبري نيست.

صدا كه حرف مي زنه و تعريف كه مي كنه با هيجان، من لحظه اي شك مي كنم: نكنه زندگي اون بيرونه توي همهمه، توي خيابونها؟ اما خيابون جاييه كه در هر لحظه، هيچكس اون جايي كه بايد باشه نيست.

خوبه حرف هم زياد طول نمي كشه. من فقط شنونده هستم و حرفي براي اون بيرون ندارم.

شايد كم كم بشه. مي شه. كه اين مرزهاي هر لحظه كمرنگ شونده كاملِ كامل يادم بره و پرده هم پشتي نداشته باشه و همين دنياي سه متر در چهار متر من انقدر انبساط پيدا كنه كه همه چي توش جا بشه ومن هي بخوابم و هي خواب ببينم و هي زندگي كنم.

توي واقعيتِ خودم.

   + مهران ; ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥
comment نظرات ()

تست

یک

دو

سه

تست می کنیم.

می دونی چرا یک دو سه؟

زندگی یک بازیه.

کوچولو که بودم. مادرم میگه یک تو به دستت داده بودیم می  گفتیم

یک دو سه. بانداز

من هم تو رو تو دستم نگه می داشتم می گفتم:

یک دو سه بانداز

حالا که این رو می دونم می گم نکنه به همین راحتی همه چیز رو اینجوری برداشت کنم؟!!!

   + مهران ; ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥
comment نظرات ()

 

این وبلاگ متعلق به meysoor می باشد

   + مهران ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥
comment نظرات ()